126بقيع، غمنامۀ مدينۀ مظلوم، در دوران تاراج گرى است كه يزيدش ناميدند تا حرّه را بيافريند و بيالايد و انسانهاى والاتبارش را به دست دشنه مسرف بن عقبه بسپارد و به تاراج گرى اش فرمان دهد و اباحۀ اين تطاول را اعلامش نمايد تا كه هر چه مىتواند قساوت كند. ناپاكى نمايد و هزاران تخم حرام را از تيرۀ اموى تا امروز بر آن بيفزايد، مؤمنانش را كشته و حرام زادگانش را به دست تاريخ قساوت علم كند، تا كه امروز هم دشنه به دست، آمادۀ فشردن گلوهاى عدالت طلب باشند. لهوفى در سينه سوزان است، سينۀ بى كينۀ شيعه. آرى، بقيع داستان سراى واقعهاى است كه حرّه اش ناميدند، نه حرّه شرقى يا غربى، كه حرّۀ حرارت كينه و بغض فرزندان عاص، كه پس از گذشت از سى تن، سرها را درو كردند و داستان شجرۀ ملعونه را تفسير نمودند.
بقيع، سوگنامۀ شهيدان با فضيلت و بى ادعاى احد است كه پس از سيد شهيدان احد، به صورتى تدريجى از كثرت جراحت، بر خاك بقيع غنودند.
بقيع، نمادى از كينۀ ابوسفيان است؛ آن كه هرگز به خدا ايمان نياورد «ما أسلم و لكن استسلم» او اسلام نياورد و لكن تظاهر به آن نمود. او (ابوسفيان) ريشۀ درخت ملعونه در قرآن است كه همواره از نسل و ذريۀ سفّاكش چه خونها كه