54«نقلاست كه يكبار بر جبلالرحمه تب گرفت، گرماى سخت بود؛ چنانكه گرماى حجاز بود. دوستى از دوستان كه در عجم او را خدمتكرده بود بهبالين شيخ آمد، او را ديد درآن گرما گرفتار آمده و تبى سخت گرفته، گفت: شيخا! هيچ حاجت دارى؟ گفت: شربت آب سردم مىبايد. مرد اين سخن بشنود، حيران بماند، دانست كه در گرماى حجاز اين يافت نخواهد شد. از آنجا بازگشت و در انديشه بود، انايى در دست داشت، چون بر راه برفت ميغى بر آمد، در حال ژاله، باريدن گرفت، مرد دانست كه اين كرامت شيخ است، آن ژاله در پيش مرد جمع مىشد و مرد در اِناء مىكرد تا پر شد، به نزديك شيخ آمد، گفت: از كجا آوردى در چنين گرمايى؟ مرد واقعه برگفت، شيخ از آن سخن در نفس خويش تفاوتى يافت كه اين كرامت است. گفت: اى نفس، چنانكه هستى، هستى، آب سردت مىبايد با آتش گرم نسازى. پس مرد را گفت: مقصود تو حاصل شد، برگرد و آب را ببر كه من از آن آب نخواهم خورد، مرد آن آب را ببرد.» 1نگرانىهاى حجگزار
يكى از نگرانىها و تشويشهاى عمدۀ عارفان در اين سفر معنوى اين بوده است كه مبادا حج در آنان تحوّل ايجاد نكند و آنان را از آلودگى نرهاند و تنها دستاورد اين سفر معنوى به هدر دادن مال و رنج سفر باشد. دربارۀ فضيل عياض نقل است كه گفت:
«بسا مردا كه به مَبرَز 2رود و پاك بيرون آيد و بسا مردا كه در كعبه رود و پليد بيرون آيد.» 3(جوانى) گفت: من ترسا بودم، خواستم تا بهتلبيس، خود را در كعبه اندازم تا جمال كعبه را بينم. هاتفى آواز داد: تَدْخُلُ بَيْتَ الْحَبِيب وَ فِي قَلْبِكَ مُعادٰات الْحَبِيب؟ ! ؛ روا دارى كه در خانۀ دوست آيى و دل پر از دشمنىِ دوست؟ !
دغدغۀ ديگر آنان اين بوده كه مبادا هنوز اين لياقت را پيدا نكرده باشند كه در حريم دوست پا نهند و چگونه كسى كه در دل با دوست دشمنى مىكند، مىتواند وارد خانۀ او شود؟ از عبداللّٰه مبارك نقل است كه گفت:
«در مكه جوانى ديدم صاحب جمال، كه قصد كرد كه در كعبه رود، ناگاه بىهوش شد و