47حجّام، لا تحدّثْ نفسك بالاباطيل، نگاه كردم كتّانى را ديدم، توبه كردم و به خداى بازگشتم.» 1آنان براى گريز از غرور، گاهى خودشكنى مىكردند و كارى مىكردند كه مردم به آنان بدبين شوند و از گردشان پراكنده شوند؛ چنانكه ابراهيم ادهم خود را ناشناس جلوه داد و او را زنديق خواند، مردم نيز در حالى كه او را نمىشناختند. به وى سيلى زدند.
عطار نيشابورى در تذكرة الاوليا، در شرح حال ابراهيم ادهم مىگويد:
«نقل است كه چهارده سال در قطع باديه كرد كه همۀ راه، در نماز و تضرّع بود تا به نزديك مكه رسيد، پيران حرم خبر يافتند، همه به استقبال او بيرون آمدند، او خويشتن در پيش قافله انداخت تا كسى او را نشناسد، خادمان از پيش برفتند، ابراهيم را بديدند در پيش قافله مىآمد، او را نديده بودند، ندانستند، چون بدو رسيدند، گفتند: ابراهيم ادهم نزديك رسيده است كه مشايخ حرم به استقبال او بيرون آمدهاند، ابراهيم گفت كه چه مىخواهيد از آن زنديق؟ ! ايشان در حالى سيلى در او بستند گفتند: مشايخ مكه به استقبال او مىشوند تو او را زنديق مىگويى؟ ! گفت: من مىگويم زنديق اوست چون از او درگذشتند، ابراهيم روى به خود كرد و گفت: هان! مىخواستى كه مشايخ به استقبال تو آيند، بارى سيلى چند بخوردى، الحمد للّٰهكه به كام خودت بديدم. پس در مكه ساكن شد رفيقانش پديد آمدند و او از كسب دست خود خوردى، درودگرى كردى.» 2بى اعتنايى به ستمگران
آنان به خاطر زهد و دورى از دنيا، به پادشاهان و ستمگران نيز بى اعتنا بودند و به آنان توجهى نداشتند. عطار نيشابورى در ذكر حال فضيل عياض نقل مىكند كه هارون الرشيد در سفر مكه شبى به وزير خود فضل برمكى گفت: «مرا بر مردى بَر كه مرا به من بنمايد» او ابتدا وى را به خانۀ سفيان بن عُيَيْنه برد. سفيان گفت: «مرا خبر بايست كرد تا خود بيامدمى» هارون گفت: «اين آن مرد نيست كه من مىطلبم» فضل برمكى او را در پيش فضيل عياض برد، هارون پس از مكالمات طولانى و شنيدن پند و اندرزهاى وى گفت: «آوه، اى رجل هو! اين چه مردى است! مَلِك بر حقيقت فضيل است و صولت او عظيم است و حقارت دنيا در چشم او بسيار» . 3