169
مشعر الحرام يا مزدلفه
در مشعر الحرام شب سردى را گذرانديم. منظرۀ عجيب و بىنظيرى بود. از هر سو گروه گروه به سمت پلهايى كه ميان مشعر و منا قرار داشت حركت مىكردند و در پشت پل طلوع خورشيد را انتظار مىكشيدند.
. . . سرانجام با طلوع خورشيد، سدّ شكسته شد و رود خروشان مردمى به جانب منا به حركت در آمد.
كاروان ما بسيار زود به خيمهها رسيد. پس از استقرار و تعيين جا، همراه چند تن، راهى جمرات شديم. . .
رمى جمرۀ عقبه
وقتى مقابل مسجد خَيف رسيديم، ازدحام جمعيت فوق العاده زياد بود.
بلندگوها، به چند زبان پيوسته از مردم مىخواستند كه به سمت جلو حركت نكنند.
من و همراهانم، كه سه نفر بوديم؛ مردى ميان سال از شهر مقدس مشهد و داماد دوستش و من. ازدحام جمعيت به حدّى بود كه هيچ امكانى براى حركت به جلو وجود نداشت. گلويم خشك شده بود و نمىتوانستم به راحتى نفس بكشم و از سويى سخت نگران بودم كه اگر مرجع تقليدم اجازۀ رمى از طبقۀ فوقانى ندهد چه كنم، نكند اعمالم باطل شود. با اضطراب و نگرانى، از همراهان سؤال مىكردم. بعد از لحظاتى، ناگهان ديدم راه باريكى، به اندازۀ عبور يك نفر، از سمت چپِ يكى از همراهان، كه با خود زمزمهاى و حالى داشت، گشوده شد و ما پشت سر او، بدون توقف و درنگ، تا قسمت ورودى جمرات پايين پيش رفتيم.
تا نزديكىهاى جمرۀ عقبه (شيطان بزرگ) رفتيم. سنگها را آماده كرده، نزديكتر شديم. در اثر فشار و ازدحام جمعيت همديگر را گم كرديم و در تنهايى به خيمهها برگشتيم.
با حالتى از خشم و غضب نسبت به شيطان سنگها را به جمرۀ عقبه پرتاب كرديم. جالب اين كه در آن شلوغى همهمه، هر كسى سنگ خود را كه مانند گلوله به سمت شيطان مىرفت، به درستى تشخيص مىداد و سنگى كه به هدف نمىخورد، مشخص بود.
در آن حال، سر به آسمان گرفته، عرض كردم: بار الها! در وجود من، بالاتر از اين شيطان