168گويا عمر عرفات بسيار كوتاه است.
بعضى وقتها، احساس غريبى داشتم. از هنگام ورود به عرفات، حالتى از انتظار در وجودم بود و چشم به عنايتى دوخته بودم. آرزو داشتم جلوهاى از زيبايىهاى خلقت و نشانى از مظهر روح خدا، آقا ولى عصر (عجّ) را درك كنم و البته اعتراف مىكنم كه اين، ناشى از زيادهخواهى و معرفت ناچيزم بود.
در روايات آمدهاستكه حضرت حجت عليه السلام در شب عرفه، درآن مكان مقدس (عرفات) به سر مىبرد. مىدانستم كه ناقابل و ناچيزم و با اين جايگاه فاصلۀ زياد دارم، به خود مىگفتم خداوند قادر و مهربان است و در محضر الهى، چيز ناشدنى وجود ندارد و هر چه اراده كند همان خواهد شد.
در لحظات آغازين صبح، پيش از اذان، دعا خوانده، معصومين عليهم السلام را وسيلۀ تقرّب قرار دادم و منتظر اذان بودم. وقت اذان كه رسيد. منظرۀ معنوى زيبايى بود. آواى اذان، با صداهاى مختلف و با لحن و گويشى خاص از هر سو به گوش مىرسيد؛ يكى با لحن عربى، ديگرى افغانى و آن يكى آفريقايى و. . . در لابلاى آن صداها، صداى آشناى مؤذن خودمان، مؤذن زاده، به گوش مىرسيد كه زيبا و فرحبخش بود.
همه رو به سوى كعبه، راز و نياز مىكردند. هر كسى با زبان و باور خودش خدا خدا مىكرد. وقتى از كنار بعضى خيمهها و افراد مىگذشتم، احساس مىكردم كه روحشان در جاى ديگر است. . .
اذان مغرب كه شد، - حتى اهل سنت هم - نماز مغرب و عشا را يكجا خواندند و آنگاه چون رود خروشان، به سمت مشعر (مزدلفه) راهافتادند؛ رودىكه نهابتدايش معلومبود ونه انتهايش.