157و تداركات آنها را عهدهدار مىشوند و. . .
بالاخره بعد از چند ساعت توقف و صرف شام عازم فرودگاه دمام عربستان شديم. مدت پرواز زياد نبود. خيلى زود در فرودگاه دمام نشستيم. فرودگاه وسيع و بزرگى به نظر مىرسيد.
بعد از پيادهروى نسبتاً طولانى و استفاده از پيادهروهاى متحرك، وارد قسمت تشريفات و كنترل مدارك شديم و بعد از طى مراحل قانونى، به طرف شهر الخُبَر و محل اسكان، راه افتاديم. در شهر الخبر نيز صحنههاى تلخ و در بعضى از موارد شيرين برايم پيش آمد.
از آغازين دقايق صبح، راههاى عزيمت به مكه يا مدينه را پرس و جو و ارزيابى كردم.
راه زمينى بسيار طولانى بود؛ 1500 تا 1600 كيلومتر! از واسطهها هرگز جواب دقيق و قطعى دريافت نمىكردم. همگى به همديگر پاس مىدادند تا انسان را خسته كرده و بالاخره تسليم شرايط خود كنند. بعد از ظهر آن روز به همراه جمعى عازم فرودگاه دمام شديم، تقريباً 50 تا 60 كيلومتر با شهر الخبر فاصله داشت.
يكى از واسطهها دو بليت اضافى به مقصد دمام - رياض - مدينه داشت، امّا به خاطر صحبتهاى قبلى، ديگران را بر من ترجيح داد. با كمك يكى از عوامل بومى و مساعدت يكى از مأموران به ظاهر شيعه مذهب، در آخرين لحظات بليت را دريافت كردم، وقتى گذرنامهام را خواستند، ناگهان متوجه شدم كه در هنگام تسويه حساب با هتل، گذرنامۀ اشتباهى تحويلم دادهاند و خلاصه همه رفتند و من تنها و تنها در فرودگاه از پرواز بازماندم.
بعضى از همراهان، با بيان يا نگاهشان ناراحتى خود را ابراز مىكردند و بعضى بىخيال بودند.
ناگزير با گامهاى خسته و درماندهام به شهر الخبر بازگشتم. يكى از واسطهها نمك بر زخمم پاشيد و بهگونهاى القا مىكرد كه باعث و بانى اين مشكلات خودم هستم. فضاى هتل برايم بسيار سنگين و غير قابل تحمل بود.
به قصد توسل به آستان حضرت زهرا عليها السلام، دو ركعت نماز خواندم. تا آن زمان، خودم را اين همه به آستانش نزديك احساس نكرده بودم. پس از مراجعت متوجه شدم كه با همت آن عربِ شيعه، براى ساعت يك بعد از نيم شب، بليت تهيه شده و به خاطر نبود پاسپورت، فقط يك رمز (كد) كامپيوترى داده بودند. ساعت 7 شب؛ يعنى 4 ساعت زودتر از موعد، خودم را به فرودگاه رساندم و با زحمت، بخش صدور بليت را پيدا كردم. خوشبختانه با ارائۀ كد، 2 عدد