153
روزهاى سخت انتظار به سر آمد!
روزهاى پيش از سفر، هر لحظهاش برايم سرنوشتساز و نفسگير بود؛ چرا كه چند سالى را به اميد چنين روزهايى سپرى كرده و در انتظار چنين لحظههايى به سر مىبردم.
سه سال پيش، با معرفى اتاق بازرگانى استان زنجان، گروهى به قصد نمايشگاه ظهران عربستان، وارد آن كشور شده و سپس جهت انجام مناسك حج به مكۀ مكرمه مشرّف گرديدند. وقتى از اين مسأله آگاهى يافتم، آرزو كردم كاش با آنها بودم و به اين سعادت نايل مىشدم و بعد از آن، مدام پىگير موضوع بوده و هر بار به علّت مشكلات و موانع پيش آمده، توفيق حضور و زيارت آن مكان مقدس را پيدا نمىكردم. امسال نيز چند ماه مانده به ايام حج بارديگر پىگير شدم تا اينكه به صورت ضمنى موافقت به عمل آمد.
شرايط گرفتن ويزا و تهيۀ بليت هواپيما، بهگونهاى بود كه برنامۀ دقيق حركت را نمىدانستيم، تا اينكه خبر دادند ويزاى دو نفر (خودم و پدرم) آماده شده و هفتۀ بعد به عربستان پرواز خواهيم داشت.
ويژگى سفر ايجاب مىكرد كه با هواپيماى امارات، بهطور غير مستقيم از راه تهران - دبى به عربستان برويم و. . .
مشكلات سفر
در شادى خبرِ خوش سفر حج بودم كه پدرم به دلايل مختلف، از عزيمت به عربستان منصرف گرديد. وضع برايم بسيار سخت شد. مسؤولان اتاق بازرگانى اطلاعات دقيقى از برنامۀ اعزام ارائه نمىكردند و در بعضى موارد از خود سلب مسؤوليت نيز مىنمودند.
از پيگيرىها خسته شده بودم. امكان حد اقل هماهنگى در محيط كار ميسّر نبود. در برنامههاى شخصى نيز پيشبينىهاى لازم صورت نگرفته بود تا اينكه عصر روز سه شنبه مورخ 23/10/82 بعد از تماسهاى تلفنى پى در پى و بحث و مجادله با مدير اجرايى شركت بازرگانى اعلام انصراف نمودم.
ساعت تقريباً هفت شب به خانه رسيدم و از شدّت ناراحتى تنها قدم مىزدم و به اين سو و آن سو مىرفتم. ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد. يكى از دوستان نزديك و قديمىام بود