182بخوان اى مرد بيدار بلند آوا
بخوان اى رهبر فردا
محمد غرق در درياى حيرت بود
رخان گلگون و عمق ديدگان لبريز از آزرم
سرا پا شرم
عرق پيشانيش را بوسه باران كرد
به نرمى گفت من خواندن نمىدانم
كه پژواك طنين پاك جبرائيل ديگر بار
در غار حِرا پيچيد
بخوان با اسم رب آن خالق يكتا
كه بر انسان نا آگاه تعليم نوشتن داد
بخوان و لحظهها را با كلام لا معطر كن
بشو زنگار از آيينۀ توحيد
بخوان از نور، از خورشيد
بخوان با هيبت تندر
كه خواب خفتگان خفته را آشفتهتر سازد
سحر گاه توسن تنذير زين كن
بترسان گمرهان را از لهيب آتش دوزخ
و بر وارستگان گلگشت جنت را بشارت ده
كمان داران بوسفيان
كه داغ شرك بر پيشانى منحوسشان پيداست
چو بيدى از چنين غوغاى طوفان زاد مىترسد
و تير خدعه را در چلّه مىگيرد
محمد مىرسد از راه آيات خدا بر لب
رداى عيسوى بر تن