173تماشاى كعبه مىشويم. چهار نفر سودانى محملى سبز رنگ را در دست گرفتهاند و پيرزنى را در آن نشاندهاند و آن را گِرد خانۀ خدا طواف مىدهند. صداى آرموتورها از سمت شرقى مسجدالحرام به گوش مىرسد. مهندسان و كارگران مشغول بازسازى و ايجاد تغييراتى در لولهكشيهاى چاه زمزماند. همراه مادرم از جا برمىخيزيم و به سوى كوه صفا مىرويم. بر بلنداى آن مىنشينيم و صفا مىكنيم! در اينجا داستان سرگردانى هاجر را كه براى يافتن آب هفت بار فاصلۀ ميان صفا و مروه را دويد براى مادرم تعريف مىكنم و برايش مىگويم كه روزگارى اين مكان بيابانى بى آب و علف بوده كه حتى پرندهاى در آنجا پر نمىزده است و. . .
پس از ساعتى، كه دمادم نماز مغرب، به مسجد الحرام مىآييم. مادرم را براى نماز به شبستانهاى اطراف حرم مىفرستم و خودم در يكى از صفهاى مقابل خانۀ كعبه قرار مىگيرم.
پنجشنبه 19/4/82
ساعت ده صبح جلسۀ توجيهى اعضاى كاروان تشكيل مىشود. روحانى كاروان دربارۀ چگونگى اعمال حج توضيحاتى مىدهد. تعدادى از زائران از وضعيت هتل گله دارند. آنها مىگويند: هتلهاى درجه سه از هتل ما كه درجۀ يك است وضعيت بهترى دارد. قرار است شكايت آنها نزد مسؤولان بعثه برده شود. نزديكىهاى ظهر صداى اذان به گوشمان مىرسد.
مينىبوسى در مقابل هتل ايستاده است. اين مينىبوس مخصوص زائران اندونزيايى است. وارد مينىبوس كه شديم، يكى از آنها تعارف كرد كه بنشينيد. با آن مينىبوس راهى حرم مىشويم.
پس از نماز جماعت ظهر و عصر حالى دست مىدهد. خود را به كعبه مىرسانم در حاشيه خانه قرار مىگيرم، سياه چردهاى پاكستانى مثل كودك مادر مرده ضجّه مىزند و گريه مىكند.
پردۀ كعبه را در دست گرفته، با لحجۀ پاكستانى خدا را به التماس مىخواند. با خودم مىگويم كاش او را داشتم! كمى بعد مردى از پشت سر انگشترش را به من مىدهد و مىگويد: به در كعبه متبرك كن، انگشتر را متبرك مىكنم و به او باز مىگردانم آنگاه به حِجر اسماعيل مىروم؛ مدفن هاجر و اسماعيل و بسيارى از اولياى خدا. درست زير ناودان طلا دو ركعت نماز مىگزارم و زمزمهاى و گريهاى. . .
عصر پنجشنبه 19/4/82
ساعت شش عصر مادر را همراه خود به مسجدالحرام مىآورم. او به سمت شبستانهاى