120آگاهىِ ما دربارۀ او اين است كه در سال 1805 م در شهر خودش به اجبار به سربازى رفت و از ارتش گريخت و بعد دستگير گرديد و بار ديگر به ارتش بازگردانده شد و در آنجا به اتفاق سپاهيان ديگر، به آلبانى گريخت. پس نزد يكى از فرماندهان ترك مشغول كار شد و پس از آنكه تظاهر به اسلام كرد، به استانبول رفت و پس از ماجراجويىها و فراز و نشيبهاى بسيار، درسال 1809 م عازم قاهره شد و به جرگۀ محافظان آلبانيايى پيوست و در ميان محافظان ويژۀ خديوى محمد على پاشا سرجوخه شد و پس از اين، در هجومى كه براى سركوبى شورش بردگان به مصر عليا انجام شد، شركت كرد و نيروهايش در المطريّه اردو زدند تا براى اجراى جنگ به فرماندهى طوسون پاشا، پسر محمد على پاشا براى تنبيه وهّابىهايى كه حجاز را اشغال كرده بودند، آماده شوند. پس نيروها در سال 1811 م به دريا زدند و توانستند در ينبع فرود آيند و پس از يك جنگ كه ژئوفانى يا «محمد» در آن شركت فعال داشت، بر آن چيره شدند و پس از مدت زمانى وقتى پيروزىهاى محمد على پاشا بر وهابىهاى حجاز را شنيد، تصميم گرفت به نيروهاى امدادگر آلبانيايى كه در 1814 م. متوجه آنجا شده بودند ملحق شود. در اينجا فيناتى، در محاصره القنفذه و تسلط بر آن، شركت كرد و هنگامىكه وهابىها به سختى آنجا را پس گرفتند، زخمى و بيمار شد و براى همين تصميم به فرار از ارتش و رفتن به مكه گرفت و در آنجا اعمال حج را انجام داد و آنچه را ضمن حج ديده بود به تفصيل نگاشت.
او نوشت:
«چون از كاميابىام در فرار خوشحال بودم، فكرم را متوجه اين ساختم كه خاطرات خود را بنويسم، به همين جهت دربارۀ تمام آنچه كه در مكه ديده بودم، دقت زياد كردم، گر چه شهر مكه وسيع و زيبا نبود و چيزى داشت كه ترس و سرگردانى روحى را بر مىانگيخت و اين سرگشتگى و تحيّر، به ويژه هنگام ظهر آشكار مىشد تا زمانى كه همه چيز به نهايت آرامش و سكون مىرسيد. جز مؤذن كه از فراز مئذنه مردم را به نماز فرا مىخواند. روشنترين چيزى كه در اين شهر جلب توجه مىكرد ساختمان مقدس معروفى بود كه در وسط آن قرار داشت.» 1