65خنثىشدن نيروها كمتر است.
من كار را از كنفرانس سران كشورهاى اسلامى در «سنگال» شروع كردم. آقاى «امير عبداللّٰه» در آنجا حضور داشتند و قرار شد ملاقاتى ميان ما اتفاق بيفتد. در ابتدا بنا شد كه ايشان به قسمتى از تالار كنفرانس كه بنده در آنجا بودم، بيايد. بعد معلوم شد كه ايشان توقّع دارد كه من به نزد او بروم! تنها به اين دليل كه احساس كردم اين كوتاه آمدن، به تحسين روابط كمك خواهد كرد، به نزد «امير عبداللّٰه» رفتم. در همانجا از آقاى «فهد» دعوت به عمل آوردم. ولى پاسخ شنيدم كه ايشان از ناحيۀ پا و زانو مشكل دارند و راه رفتن برايشان مشكل است.
در مجموع در تمام دوران مسؤوليّتم در صدد حلّ مسائل ايران و عربستان بودهام.
در ظاهر موانعى همچون «مراسم برائت» ، و در خفا كارشكنىهاى آمريكا و ديگران وجود داشت؛ ولى پيغامها و رفت و آمدها در جريان بود و رفتهرفته اصطكاك موجود، برطرف و رابطه تلطيف مىشد. اوج اين توفيق در «اسلامآباد» پاكستان و در آخرين اجلاس سران كنفرانس اسلامى رخ داد. من و «امير عبداللّٰه» از قبل توافق كرده بوديم كه ملاقاتى با هم داشته باشيم. منتهى با توجّه به ملاقات قبل كه در «سنگال» اتفاق افتاد و بنده به نزد ايشان رفتم، انتظار مىرفت كه اين بار ايشان نزد من بيايند. اما خبر رسيد كه آقاى «امير عبداللّٰه» منتظر شما هستند! گفتم:
ما منتظريم ايشان بيايند! با اين حال از جايم بلند شدم و تا نزديك اتاق ايشان رفتيم كه به ناگاه ايشان از اتاق خارج شد و گفت:
من مىخواهم به اتاق شما بيايم! گفتم: فرقى نمىكند. حالا من آمدهام! اينجا هم اتاق ماست. ايشان قبول نكرد. گويا قاصدهايى كه پيامهاى من و ايشان را به اتاق هايمان مىبردند، خطا كرده بودند و قرار بدوى ما را كه وليعهد عربستان به اتاق من بيايد، به هم زدند. شايد هم علت ديگرى داشته است. به هر حال كار به اين نقطه كه رسيد، ايشان به اتاق من آمد و در آنجا به صراحت تمام راجع به مسائل حرف زديم. يكى از عمدهترين صحبتهايى كه شد، اين بود كه كنفرانس بعدى سران كشورهاى اسلامى در تهران برگزار شود. عجيب اينكه روز قبل از آن ماجرا، بيانيّه و مصوّبهاى در جدّه منتشر شده بود كه محلّ ديگرى را براى كنفرانس در نظر گرفته بود. من در ديدار با