134رهگيرى كردند و به آب رسيدند و در آنجا يك زن و يك كودك را ديدند كه در زير درختى منزل گزيدهاند و براى آنها چشمۀ آبى پديدار شده است!
آنها از هاجر پرسيدند: تو كيستى؟ و با اين كودك در اينجا چه مىكنى؟
هاجر پاسخ داد: من مادر «اسماعيل» فرزند ابراهيم خليلالرحمانم و اين كودك فرزند اوست. خداوند وى را فرمان داد كه ما را در اينجا سكنى دهد.
گفتند: آيا اجازه مىدهيد ما در نزديكى شما باشيم؟
گفت: تا ابراهيم بيايد.
روز سوم فرا رسيد و ابراهيم به ديدار آنها آمد. 1هاجر گفت: اى خليل خدا، در اينجا قومى از جُرْهُماند، مىخواهند در نزديكى ما منزل گزينند آيا به آنها اجازه مىدهى؟ ابراهيم پاسخ داد: آرى. آنگاه هاجر به آنها اجازۀ فرود آمدن داد. آمدند و خيمهها سرپا كردند و هاجر و اسماعيل با آنان آشنا شدند و انس گرفتند. بار ديگر كه ابراهيم به ديدنشان آمد، حضور مردم زيادى را ديد و بسيار خرسند شد.
اسماعيل كمكم بزرگ شد، جرهميان هركدام يك يا دو گوسفند به اسماعيل هديه كردند و هاجر و اسماعيل زندگى خود را با آنها گذرانيدند.
اسماعيل به حدّ بلوغ و جوانى رسيد و خداوند ابراهيم را فرمود كه خانۀ كعبه رابنا كند. عرضه داشت: خدايا! در كدامين نقطه؟ فرمود: همانجا كه قبهاى براى آدم فرود آمد و حرم را روشن ساخت و اين خانه همچنان سرپا بود تا توفان نوح رخ داد و زمين در آب غرق گرديد. خداوند آن قبه را بالا برد و دنيا غرق شد مگر مكه، از اينرو، آن را بيت عتيق گفتند؛ زيرا از غرق شدن در آب رهايى يافته بود. و چون خداوند ابراهيم را مأمور بناى كعبه نمود، او نمىدانست كجا آن را بنا كند. خداوند جبرئيل را فرستاد تا جاى خانه را با خطى مشخص كند و پايههاى آن را از بهشت نازل كرد و آن سنگى كه خدا از بهشت فرستاد (حجرالأسود) از برف سفيدتر بود و همينكه دست كافران به آن رسيد سياه شد. . .» . 2صدوق رحمه الله در عللالشرايع، با اسناد خود از معاوية بن عمار و او از قول امام صادق عليه السلام با عباراتى كوتاهتر آورده است.
و نيز عياشى در تفسير خود 3از قول امام كاظم عليه السلام داستان را بهصورت خلاصهتر نقل كرده اما كلماتى نيز آورده كه در روايات پيشين نبود، در هرحال محتوا يكى است.