130داستانى در اين زمينه آورده و از آن نتيجهاى عرفانى گرفته است.
مردى كه دستارش را ربودهاند با خود مىانديشد كه وقتى در بيرون خانه دستارم را ببرند در درون خانه سرم را هم خواهند بريد، او با خود در اين گفتگو است كه ناگاه جرقّهاى در خاطرش زده مىشود و متوجّه مىگردد كه در چنان مكانى به فكر دستار و سر بودن خطا است. انسان بايد در اين مكان از پوست پيشين بدر آيد زيرا تا وقتى يك سر موى به فكر خود باشد ايمن نخواهد بود.
زبان بگشاد آن مجنون به گفتار
عطّار طى داستانى گفته است كه كسى از مجنون پرسيد قبله كدام سوى است؟ مجنون پاسخ داد قبله در جان آدمى است، آنچه به صورت ظاهر كعبه و قبله مىناميد سنگى بيش نيست:
آن يكى پرسيد از مجنون مگر
فريدالدّين از قول سالكى، كعبه و به خصوص حجر الاسود را مخاطب قرار داده و گفته است:
هست يك سنگ تو رحمان را يمين
وان دگر سنگت سليمان را نگين
سنگ در پاسخ مىگويد:
گر يمين اللّٰه در عالم مراست
حصن كعبه خانۀ خاص خداست. . .
چون ميان كعبه بادى بيش نيست