187مرا داد. گفتم: اين آقا هم ورقه مىخواهد گفت: بسيار خوب، يك روپيه و نيم بدهد تا ورقه براى او بياورم. بروجردى گفت: يعنى چه؟ اين آقا نيم روپيه داده، من يك روپيه و نيم؟ ! گفت:
بلى، همين است، اين آقا چون سيّد است نيم روپيه بايد بدهد و تو يك روپيه و نيم!
حال بايد برويم سفارتخانه، راه هم خيلى دور است. به شتاب آمدم ضمناً چون دنبال درياست بىتماشا هم نيست، نيم ساعت مانده رسيديم سفارتخانه، عمارت خوبى است باصفا، منظرهاش دريا؛ يعنى در كويت جايى بهتر از اينجا نيست. به طور كلى انگليس هر كجاى دنيا كه نفوذ پيدا كرد بهترين نقطه را انتخاب كرده عمارت مىكند و وسائل آسايش و خوشى را فراهم مىآورد به نيكوترين وجه. بارى وارد دفتر قنسولگرى شدم، دفتردار را نمىدانم سنى بود يا شيعه؟ عرب بود يا عجم هرچه بود رعايت حال ما را كرد؛ زيرا رسماً امروز كه جواز را مىدهند فردا بايد بيايند بگيرند اما نگارنده را همان روز بلكه همان ساعت خلاص كرده چهارده روپيه گرفت و جوازمان را به ويزا رساند، آمديم منزل، رفقا مىگويند: چه كردى؟ گفتم: كار تمام شد. آقا محمدجعفر را ملاقات كردم، از وى پرسيدم جهاز كى حركت مىكند؟ مىگويد: فردا اربعين است، پس فردا انشاءاللّٰه حركت مىكند. شب اربعين بود در كويت از مقابل اتاق بعضى از رفقاى همسفرىمان عبور مىكردم ديدم مشغول قمارند. ابتدا تعجب كردم يعنى چه؟ ! حاجى نشسته قمار مىكند آن هم شب اربعين! بعد با خود گفتم اين آقايان همان كسانى هستند كه در مكه ريش و پشمى به هم زده بودند، مسجد مىرفتند، جماعت مىكردند، چون مدينه رفتيم ريشها را باد برد! اكنون به ايران كه نزديك شدهايم، عادت مكنونه دارد بروز مىكند، از اينجا معلوم مىشود شيخ سعدى درست فهميده آنجا كه مىگويد:
خر عيسى گرش به مكه برند. . . الخ.
ليلۀ 22 صفر از كويت با جهازهاى بادى كه كنترات شركت آب است حركت نموديم، ناخدا اسمش جابر است. علىالظاهر شيعى مذهب است، عملهجات اين جهاز به استثناى يك نفر همه شيعه هستند. از اول شب تا فردا قبل از ظهر سير كشتى بطىء [ و كُند ] بود، چون باد موافق نبود آنگاه سريع شد، مخصوصاً در «خور عبداللّٰه» كه جاى خطرناكى هم هست ولى هيچ خطرى متوجه نشد و هيچ وحشتى دست نداد تا اواخر شب رانديم. آنگاه خواب رفتيم.
طولى نكشيد لنگر انداخت علىالصباح كه هوا روشن شد خود را در دهنۀ «فوه» يا «فاو» ديديم. ناخدا جابر خطاب به بنده مىگويد: نظر به اين كه شما جواز داريد، بايد از گمرك وارد