100حُمَيْده دربارۀ شويش چنين گفت: نَكحت الْمَدِينيَّ إذ جٰائَني
«با مردى از اهل مدينه، هنگامى كه به سراغم آمد، ازدواج كردم، اما افسوس چه ازدواج گمراهانهاى! جوانان و كامل مردان دمشق از مهاجران و بيگانگان، نزد ما محبوبترند. اين مهاجران، بويى چون بوى تن بز دارند كه مُشك وعطر از پوشاندن آن عاجز است.»
حارث در پاسخش گفت: قاطنات الحجون أشهى إلى قل
«ساكنان حجون نزد من از ساكنان خانههاى دمشق دلنشينترند. زنان دمشقى هنگامى كه به خود مشك و عنبر مىزنند بويى چون بوى پشم نم خورده مىدهند!»
جايى ديدم كه كسى با تكلف اين شعر را به گونۀ ديگرى تفسير كرده، و «مرق» را نوعى عطر دانسته است. حال آن كه عربها مرق و بوى بد آن را در پيراهن، نيك مىشناختهاند؛ بويژه آن كه مقام، مقامِ بدگويى و هجو است.
گفتنى است كه اين دو، اهل حجاز بودهاند كه يكى پيش از ديگرى به دمشق آمده و مقيم آن شده و دومى را بيگانه و غريب به شمار آورده است.
حُجُون
باضم حاء و جيم است كه امروزه آن را حُجُول - با تبديل نون به لام، كه هر دو قريب المخرج هستند - تلفظ مىكنند.
قبيلۀ جرهم، متولّيان خانۀ خدا بودند كه از حق تجاوز كردند و به فسق روى آوردند. از اين رو ميان آنان با خزاعه جنگى درگرفت، كه به رانده شدن آنان به يمن از سوى خزاعه انجاميد. در اين ميان شترى متعلق به مُضٰاض بن عمرو جُرْهمى - پيشواى جرهميان - گم شد و او در پى آن رفت تا آن كه به وادى مكه رسيد و ديد كه شترش را كشتهاند و در حال پختن