79افتاد كه. . . و همچنان متحير و در پى چاره بود. منافقين سخت در انتظار جواب مثبت او بودند تا كار را يكسره كنند. آنان سرانجام بالاترين قيمت را به مرد اعرابى پيشنهاد كردند. در همين هنگام بود كه پيامبر از راه رسيد و پول اسب را بطور كامل به مرد باديهنشين پرداخت، اما او از قبول پول ممانعت ورزيد.
پيامبر با تعجب پرسيد: مگر تو اين اسب را به من نفروختى؟ !
او سوگند ياد كرد كه: به خدا قسم، من آن را به تو نفروختهام!
پيامبر با خونسردى تمام فرمود: چرا، من اين اسب را از تو خريدهام.
بگومگو بين پيامبر - ص - و آن مرد ادامه داشت و مردم هم دور آن دو، حلقه زده بودند.
مرد باديه نشين كه طمع مال دنيا فريبش داده بود و خود را عاجز از پاسخ مىديد فرياد زد: اگر راست مىگويى شاهدى بياور كه من اين اسب را به تو فروختهام.
منافقين كه خود را موفق مىديدند، با خوشحالى تمام نظارهگرِ صحنه بودند و از ميان آن همه، حتى يكى هم نپرسيد مگر پيامبر دروغ مىگويد كه تو از او شاهد مىخواهى؟ !
در اين گير و دار، ناگهان خزيمة بن ثابت از راه رسيد. نزديكتر آمد. تا آنجا كه سخنان پيامبر و مرد عرب را شنيد، و شنيد كه مرد باديه نشين مىگويد:
حرف همان است كه گفتم، اگر راست مىگويى شاهدى بياور كه من اين اسب را به تو فروختهام!
خزيمه با شنيدن اين سخن، در حالى كه با دو دست خويش جمعيت را مىشكافت جلو آمد، خود را به مرد اعرابى رساند و سينه در سينۀ او ايستاد و گفت:
من شهادت مىدهم كه تو اين اسب را به پيامبر فروختهاى!
همۀ نگاهها متوجه او شد و نفسها در سينهها حبس گرديد.
نگاه پيامبر نيز به خزيمه خيره شد. پس از مكث كوتاهى، در كمال تعجب و ناباورى از او پرسيد:
چگونه شهادت مىدهى در حالى كه هنگام معامله با ما نبودى؟
خزيمه گفت: اى رسول خدا، من تو را به خبر دادن از آسمان تصديق كردهام، چگونه به