71
تلحقون؟ عداوة واللّٰه منكم قديماً غير مستنكرة تريدون بها اطفاء نور اللّٰه وتبديل أمره؟ فأسمعنى القوم وأسمعتهم، فلمّا قدمت مكة سمعت أهلها يتحدّثون انّ الضحّاك بن قيس أغار على الحيرة فاحتمل من أموالهم ما شاء ثم انكفاء راجعاً سالماً فاف لحياة فى دهر جرى عليك الضحاك، ما الضحاك؟ فقع بقرقر، وقد توهّمت حيث بلغنى ذلك انّ شيعتك وانصارك خذلوك فاكتب الىّ يا ابن أمّى برأيك فإن كنت الموت تريد تحملت اليك ببنى أخيك وولد أبيك فعشنا معك ما عشت ومتنا معك اذا متّ، فواللّٰه ما أحبّ أن أبقى فى الدنيا بعدك فواقاً و أقسم بالأعزّ الأجلّ أنّ عيشاً نعيشه بعدك فى الحياة لغير هنىء ولا مرىء ولا نجيع والسلام عليك ورحمة اللّٰه وبركاته.»
«اما بعد، خداى تو را هميشه و از هر پيشآمد ناگوار حافظ و از هر ناخوشايندى نگهدار باد. من براى زيارت خانۀ خدا به سوى مكه در حركت بودم كه عبداللّٰه بن ابى سرح را با چهل تن از جوانان، كه همه از فرزندان آزادشدگان بودند، ملاقات و در قيافۀ آنان تصميم بر مخالفت و انتخاب راه نادرست را مشاهده نمودم. به آنها گفتم:
اى بازماندگان دشمنان رسول خدا، چه تصميمى داريد؟ آيا مىخواهيد به معاويه ملحق شويد كه اين كار از شما دور نيست، زيرا از همان عداوتهاى قديمى و شناخته شدۀ شماهاست. شما مىخواهيد با اين اقدام خود نور خدا را خاموش و فرمان او را پايمال كنيد؟ ! در ميان من و آنان سخنانى ردّ و بدل شد و چون وارد مكه شدم، از طريق مردم آنجا از جريان حملۀ ضحاك بن قيس به حيره آگاه گشتم كه چگونه اهالى حيره را غارت و از مال و منال آنان آنچه دلخواهش بود، به يغما برد و خود بسلامت برگشت. اُف بر زندگى در دورانى كه ضحاك بر تو چيره و جرى گردد. مگر ضحاك چيست و كيست؟ بجز يك موجود بىارزش و كمبها؟ بهرحال چون اين خبر به گوشم رسيد، فكر كردم ياران و شيعيانت تو را تنها گذاشته و دست از ياريت بازداشتهاند اينك عقيده و تصميم خود را بر من بنويس كه اگر خود را براى مرگ آماده ساختهاى، من نيز بهمراه فرزندان برادرت و به همراه فرزندان پدرت بسوى تو بازآيم تا اگر تو زنده بمانى ما هم با تو زنده بمانيم و اگر بميرى ما هم بهمراه تو بميريم. به خدا سوگند دوست ندارم كه بعد از تو در اين دنيا حتى يكساعت زنده بمانم و به خداى - عزّ و جلّ - سوگند زندگى بعد از تو نه فايدهاى دارد و نه دلچسب و گوارا است، و السلام عليك و رحمة اللّٰه و بركاته.»