113است، گويى شاهد سنت تغيير ناپذير خدايى كه با گذشت قرنها و عصرها، دستخوش تبديل و تغيير نمىگردد، وقتى توقفت در آن بالا طولانى مىشود و تأملت در پديدههاى پيرامونت عميقتر مىگردد. آيت خدا در دل و جانت مجسم مىشود و بر تمام حسّ و درك و شعورت چيره مىگردد، چندان كه در آن فنا مىشوى و خود را از ياد مىبرى و از خود بيخود مىشوى و ديگر توجه ندارى كه بعد چه مىشود، و چه عايدت مىگردد! اين احساس آنگاه برايم دست داد كه بر بالاى قلّۀ حرا ايستادم و از فراز آن، محيط اطراف را نگريستم. از «دوربينى» كه براى چنين مواقعى آماده كرده بودم، كمك گرفتم، اما از دوربين نيز چندان كارى ساخته نبود؛ زيرا دوربين هر چه صحنههاى دور را در برابر چشمانت نزديك مىكند، عظمت و شكوه و جلال خلقت خدا، بيشتر جلوهگر مىشود. منظرۀ خلقتِ حيرت انگيز كوههاى صف كشيده كه در لابلاى آنها هيچ اثرى از حيات - جز حيات خود آنها - نمىبينى، حيات صخرههاى اخمو و مختصر علفهاى صحرايى كه از شدّت اخم سنگها نمىكاهد، و بر حيرت و دهشت تماشاگر مىافزايد. منظرۀ «كعبه» ، اين بيت عتيق كه همچنان در «ام القرى» ايستاده است و از زندگى معنوى جهان، از آن هنگام كه ابراهيم و اسماعيل، پايههاى آن را بالا آوردند، حكايتها دارد، منظرۀ انبوه مردمان و قافلههاى شتران كه در اثر كوچكى جثهشان به علت بعد مسافت، دوربين به زحمت آنها را نشان مىدهد. اين مردمان و اين قافلهها، در كنار كعبه، در راهها وبين كوهها در حركتند ولى نمىدانند كه عمر آنها در برابر عمر اين معبد كهن (بيت عتيق) و اين كوهها، بسيار كوتاه است، نسل آنها يكى پس از ديگرى، مىآيند و مىروند، اما اين كعبه همچنان ايستاده است، و اين كوهها همچنان با آرامش و وقار ايستادهاند و قرنها و نسلها را تحقير مىكنند! . . .
موقعيت غار حرا
. . . از قله به طرف غار، كه پناهگاه پيامبر و محل نيايش او بوده و نخستين بار وحى در آنجا به وى نازل شده، سرازير شديم. فاصلۀ بين غار و قلّه، حدود بيست متر است و رسيدن به آن مستلزم عبور از ميان دو صخره است كه بسيار بهم نزديكند و انسان، حتى اگر لاغر و باريك باشد، به زحمت از ميان آن دو عبور مىكند. پس از عبور از ميان اين دو صخره، غار