114نمايان مىشود كه در يك نقطۀ گود، بوسيلۀ صخرههاى بزرگ، از قسمتهاى ديگر كوه، جدا شده و از همۀ آنچه در اين كوه است، تنهاتر و غريبتر است! فضاى آن بيش از خوابيدن يك نفر گنجايش ندارد، جوانى كه همراه ما بود وارد غار شد و اندكى در آن دراز كشيد ولى بيش از يك لحظه دوام نياورد و برگشت و نزد ما ايستاد. در اين فضاى موحش، اين غار ترسناك، ما را نظاره مىكند، هر كس كه نداند مالك حيات، تنها كسى است كه فراتر از ترس قرار گيرد، از اين غار وحشت مىكند. راستى كه غار ترسناك است و اگر قلباً آن را مقدس و متبرك نمىدانستيم، طاقت ايستادن در برابر آن را نداشتيم و وحشتزده فرار مىكرديم! چگونه مىتوانيم دريابيم در داخل آن چيست؟ زيرا صخرههاى بزرگِ اطراف آن، هيچ منفذى براى تابش نور جز به دهانۀ غار، باقى نگذاشته است، از دهانه به بعد، تاريك تاريك است و چشم ياراى ديدن آن را ندارد. آن سوى صخرهها، كوههاى سخت و سياه فام مايل به رنگ سرخ، بر وحشت انسان مىافزايد.
به قلّه برگشتيم در حالى كه دل و جانمان لبريز از هيبت و بيم شده بود، در نيمۀ راه ايستادم و از هواى دم غروب كه لطيف بود، تنفس كردم. استنشاق چنين هوايى، انسان را سر حال مىآورد و آدمى از تماشاى آثار جلال و هيبت در اطراف خويش، سرمست مىگردد. با خود گفتم: پيامبر اسلام پيش از نبوت، چندين سال ماه رمضان را در همين جا بسر مىبرده.
در اين نقطۀ خلوت و دورافتاده و موحش بوده كه در تنهايى بسر مىبرده است، او با تفكر و تأمل خويش انس داشته، در اوراق دلش، اين حقيقت والا را كه خداوند او را براى ابلاغ آن به مردم، آماده مىكرده، زير و رو مىكرده است. او در اين گوشهگيرى و تنهايى و بريدگى از مردم، نه از كوه مىترسيده، نه از غار و نه از وحوش و جانوران! خداوند به كسى كه اين نقطۀ سخت وحشتزا را جايگاه خويش قرار داده بود، چه قدر قدرت روحى عطا كرده بود، قدرتى ما فوق قدرت همۀ مردم و مافوق قدرتى كه در كلّ جهان هست! خداوند چنين نيرويى را جز به كسانى كه آنها را براى رسالت خويش برگزيده، عنايت نمىكند.
به قلّه رسيدم و فنجانى چاى (از ظرف چايى كه همراه داشتيم) نوشيدم و به ديوارى كه گويا از بقاياى ديوار بقعۀ ويران شده است، تكيه داده نشستم. اين بقعه را وهابيان خراب كردهاند تا مردم به آن تبرك نجويند. همراهان، اندكى با من بودند و سپس مرا تنها گذاشته هر