79گذاشتم. و طاق باز روى بام دراز كشيدم كه بخوابم. دستانم را زير سر گذاشتم و به آسمان نيلگون خيره شدم.
هرچه سعى كردم بخوابم، اما از فرط ناراحتىِ كارِ آن مشرك، خواب از چشمانم ربوده شده بود. راستى شبى سخت و سنگين بود.
سرانجام سحرگاهان بلند شدم كه مهيا شوم براى رفتن به مسجد. ديدم يكى نفسزنان به سويم مىآيد. و صدا مىزند: بلال، بلال. . .
از بالاى بام بيصبرانه فرياد زدم: چه مىگويى؟
گفت: زود بيا، كه پيامبر تو را مىخواهد.
فوراً لباس پوشيدم، و به سرعت سوى خانه پيامبر حركت كردم. به نزديك خانه پيامبر رسيده بودم، ديدم، چهار شتر پر از بار، كنار خانه پيامبر زانو زده، استراحت مىكنند.
در زدم، اجازه خواستم، وارد شدم، سلام كردم.
پيامبر با تبسم فرمود: بلال خوشحال باش، خداوند حاجت تو را برآورده كرد.
من هم حمد خداى بجا آوردم.
پيامبر فرمود: آيا آن چهار شتر را با بار بيرون خانه نديدى؟
عرض كردم: چرا يا رسول اللّٰه.
پيامبر فرمود: هم بار شترها و هم خود آنها، براى تو، بار آنها لباس و طعام است. آنها را يكى از بزرگان فدك 1هديه كرده، بارها را برگير و قرضهايت را با آنها بپرداز.
خوشحال از شنيدن اين خبر، با عجله به سراغ شترها رفتم، اول بارشان را پياده كردم.
بعد هم خودشان را محكم بستم و به سوى مسجد رفتم براى گفتن اذان.
منتظر شدم تا پيامبر نماز گزارد. پس از نماز رفتم به طرف بقيع 2، آنجا بساط كردم و انگشتانم را درب گوشهايم گذاشتم و با صداى بلند فرياد زدم:
هركه از پيامبر طلبى دارد فوراً بيايد. و يكسره مشغول فروش اجناس و پرداخت بدهى بودم. به بعضىها پول و به بعضىها جنس مىدادم.
همه طلب خود را گرفتند. دو دينار اضافه آمد.
رفتم مسجد. پيامبر تنها در مسجد نشسته بود.
سلام كردم، پيامبر فرمود: چه كردى بلال؟