80عرض كردم: خداوند آنچه بر عهده پيامبرش بود ادا نمود.
پيامبر فرمود: آيا چيزى هم اضافه آمد؟
عرض كردم: دو دينار.
پيامبر فرمود: دلم مىخواهد اين دو دينار را هم به مستحق بدهى و مرا از وجود آن راحت كنى.
بلال، من از مسجد بيرون نمىروم، تا تو اين دو دينار را هم خرج كنى.
آن روز فقيرى را نيافتم. پيامبر شب را در مسجد خوابيد و روز هم در مسجد ماند.
اواخر روز دو سواره از دور پيدا شدند.
به استقبال آنها شتافتم. آنها را غذا و لباس دادم و نماز عشا را هم با پيامبر خواندم.
پس از نماز، پيامبر مرا صدا زدند، خدمت رسيدم.
فرمود: بلال چه كردى؟
عرض كردم خداوند شما را از فكر آن دو درهم هم راحت كرد. پيامبر خوشحال شد و تكبير گفت و حمد خداى بجا آورد كه: سپاس خداوندى را كه نمردم و زنده بودم تا اين دو درهم، به اهلش رسيد.
پيامبر به سوى خانه حركت كرد و من هم او را مشايعت مىكردم تا داخل خانه شد.
آرى برادر، اين بود چيزى كه دربارهاش از من سؤال كردى.
اين چنين بود انفاق پيامبر! 1
پىنوشتها