111و اين رخداد از نشانههاى قيامت بود كه خداوند به مردم نماياند تا از قدرت و عذاب او آگاه باشند و از عقوبت و تعذيبش بهراسند.
اين آن چيزى بود كه موثقين از اخبار آتشسوزى براى من حكايت كردند. و باللّٰه التوفيق.
* * *
زمانى كه آتشسوزى رخ داد، مردم متحيّر شده و دربارۀ آن به تفكر فرو رفتند؛ چرا كه از عمارت مسجد هيچ اثر و بنايى برجاى نمانده بود. آنان نمايندهاى را به سوى سلطان «الملك الأشرف» - اناراللّٰه برهانه - فرستادند؛ ناظر حرمين شريفين و قاضيان، حكايت آتش سوزى را براى او نوشتند. وقتى خبر به مصر رسيد، دلهاى مردم آتش گرفت، همه به گريه افتادند و فرياد نالهشان از هر سو برخاست. آتش اندوه در درونشان شعلهور شده، غم آن حريق دلشان را كباب كرد. سلطان نيز به شدّت متأثر شد. نالۀ عاشقان از درد آتشسوزى به آسمان برخاست و آشفتگى دل مشتاقان در مصيبتها مضاعف گرديد.
در آن زمان 1خواجه شمسالدين محمدالزمن بعداز نماز عشاء در مسجد جامع بردى بيك، در كنار خانهاش در حرۀ باب النصر - پايينتر از قلعه - خبر آتش سوزى را براى من نقل كرد. او از بهترين دوستان من بود و در حالى كه قصۀ حريق را تعريف مىكرد، اشك بر گونههايش روان بود و مىگفت: «و ما أدريٰك ماهية، نار حامية.» ما تمام آن شب به نقل حكايت حريق و آنچه دربارۀ آن گفته شده گذرانديم. من خواجه را با نصايح و مواعظ خود آرامش دادم و گفتم: اين از تقديرات الهى بوده و در آن اسرار و آياتى است كه بر هيچ كس مخفى نخواهد ماند؛ خدا! خدا! گمان مبر كه اين يك مصيبت بوده، بلكه براى آنان كه رأيشان صائب است يك نشان غيبى است.
خواجه آرام شد و فرداى آن روز نزد سلطان رفت. او آنچه را من در تعزيت و تسليت وى گفته بودم، براى سلطان بازگو كرده بود. پس از آن، شاعران مصر شروع به انشاى مراثى و قصايد كردند. 2پس از آن، سلطان به كار تهيۀ اسباب عمارت پرداخت. آن روزها تابستان و فصل