82ناسزا گرفت، حرفهاى زشتى به او گفت كه اگر تو بودى، هرگز تحمل شنيدنش را نداشتى؛ اما پسر برادرت پاسخى نداد و به سوى خانهاش رهسپار شد.
حمزه با شنيدن اين ماجرا سخت برآشفت. خون در رگهايش جوشيدن گرفت، رنگ چهرهاش تغيير كرد، و بدون اين كه با كسى سخن بگويد، همانگونه كه هنگام رفتن به طواف با احدى حرف نمىزد، يكسره به سوى ابوجهل شتافت.
داخل مسجد شد.
ابوجهل در ميان جمعى از افراد قبيلهاش، كنار خانه كعبه نشسته، مجلس گرمى داشتند.
حمزه خود را بالاى سر ابوجهل رساند، و كمان تيراندازى خود را بالا برد و محكم بر فرق او كوفت.
شدت ضربه به حدى بود كه سر ابوجهل شكافت و خون جارى شد.
ياران ابوجهل از همه طرف بلند شدند كه از او دفاع كنند.
آنها فرياد زدند:
حمزه! تو را چه شده؟ چرا اينچنين مىكنى؟ ! نكند تو هم به دين پسر برادرت در آمدهاى؟ !
و حمزه پاسخ داد: