169بند رهايى دهد.
آن شب مسجد پيامبر حال و هواى ديگرى داشت، گويى در و ديوار مسجد فرياد تسبيح و تقديس پروردگار رؤوف و مهربان را داشتند.
نمازگزاران از شنيدن اين خبر به وجد آمده، از خود بىخود شده بودند، اشك شوق بىاختيار از ديدگانشان جارى بود.
همه چون ابولبابه خود را مشمول رحمت حق مىپنداشتند؛ اين انديشهاى بود كه در آن لحظات در ذهن يك، يك آنها خلجان داشت.
صداى ناله و اِنابۀ آنان در مسجد طنين افكنده بود.
ابولبابه هم، با اينكه گرسنگى و تشنگى رمق از جسم و جانش كشيده بود؛ گويى روحى تازه در كالبدش دميده شده، منقلب شده بود، شور در دل و زمزمه بر لب داشت. او همچون شمع، در وزش نسيم رحمتِ الهى، مىسوخت و بر جمعى كه اطرافش حلقه زده بودند، روشنى مىبخشيد.
اصحاب، كم كم خود را آماده مىكردند كه نماز صبح را با پيامبر بپادارند. ناگاه فردى از ميان جمع فرياد زد:
پيامبر آمد! پيامبر آمد!
با ورود پيامبر به مسجد، شور و هيجان اصحاب به اوج رسيد.
جمعيت، كوچه داد و پيامبر در ميان انبوه مردم، آرام آرام، به طرف ابولبابه پيش رفت.
تمام سرها به سوى ابولبابه چرخيد.
ديدگان مشتاق به چهره ابولبابه دوخته شده بود.
نشستهها برخاستند، و ايستادهها قدمى كشيدند تا بهتر ببينند.
پيامبر روبروى ابولبابه ايستاد.
هيبت و شكوه اين منظره براى لحظهاى نفس را در سينه حبس كرد. دل در سينه ابولبابه به تپش درآمد، او اشكريزان، از شرم سرش را خم كرد و كوشيد نگاهش با نگاه پيامبر تلاقى نكند.
دستان مبارك پيامبر گره را از طناب گشود.
فرياد تكبير از همه سوى مسجد به آسمان برخاست.
ابولبابه با دستان بازشده، صورت خود را گرفته، در حالى كه اشكهايش را پاك مىكرد سعى داشت جلوى هِقهِق گريهاش را بگيرد. . .
* * *
و بدينسان «مسجد النبى» يكى از به يادماندنىترين خاطرهها را براى