162و تعزيه دارى نماييم. در بيابان بىآب و علف مانديم. شب احوال بنده باز ناساز بود. شام آش آللوخارا [آلوبخارا] را خورده، خوابيدم و صبح خيلى زود برخاسته، نماز خوانديم و حاجى آخوند، روضه را شب خوانده بود. امروز صبح زود بار كردند. چهار ساعت به غروب مانده، از ميان كوهها رد شده، در بئر چادر زده افتادهاند. خداوند اين دو شب را از شرّ اشرار محافظت و اين حجاج بيچاره را به مدينۀ منوره سالماً برساند كه ساعتى آسودگى نيست.
(106) امشب كه شب يكشنبه 11 شهر محرم الحرام است در نزديك ده «كه بئر» [؟] افتادهايم. حاجى آخوند آمد روضه خواند. حاجى اميرتومان هم آمده بود، روضه را خواندند و ايشان تشريف بردند. شام را خورده، مىخوابم. الحمد لله حالم نسبت به شب بهتر است، خداوند خود حفظ فرمايد. صبح زود برخاسته، سوار شديم. خبر آوردند كه راه نا امن است. دوباره پياده شديم. ماحصل بعد از زدن آفتاب سوار شديم. همه راه ميان كوهها بوده، طى كرديم تا دو ساعت به غروب مانده، ميان بيابان چادرها را زده بودند افتاديم.
(107) امشب كه شب دوشنبه و دوازدهم شهر محرم الحرام است در ميان بيابان افتادهايم و اسم و رسم ندارد. حاجى آخوند آمد و روضه خواند، تشريف برد. بعد شام آوردند و نخوردم. حاجى ابراهيم را كشيكچى قرار دادم تا صبح هر وقت كه بيدار شدم و صدا نمودم جواب داد، صبح چهار ساعت به دسته مانده، برخاسته چايى خورده، قدرى گذشت آمدند. چادرها را جمع كردند، بار نمودند. بعد آمدند كه در راه دزد است، پياده كردند. باز دوباره سوار شديم. در راه شتر افتاد و بحمدالله بىصدمه گذشت. قدرى گذشت در بيابان مىآمديم، خبر آوردند كه عيال حاجى ميرزا محمود يزدى حامله است، در بين راه زاييد، يك پسر خداوند عطا فرمود. در اين طرف دزدها سر راه را گرفته بودند. آنها را هم رفته رد نمودند تا اينكه غروب شد و در جايى بىآب فرود آمدند. زمين را شكافتند از ميان ريگ آب صاف بيرون آمد. و الحمدلله گذران حجاج خوب شد.
(108) امشب كه شب سهشنبه سيزدهم شهر محرم الحرام بود، صبح قريب آفتاب بار كرديم. به ميان كوه و دره، راه آمديم. حجّاج مصر از مدينه مراجعت كرده بودند كه از ينبوع بروند. هى دسته به دسته آمدند و از جلو ما رد شدند. به حال پياده شدن و رسيدن منزل از كجاوه پايين نيامديم. غروب شد. بعد از دو ساعت از غروب گذشته آمديم، جايى رسيديم كه حجاج مصرى آن طرف آمده بودند. طرف مدينه هم حجاج چادر زده بودند. الحمد لله آمديم و رسيديم. چادرها را زدند آسوده شديم.