147مطهّر بيتالله الحرام رفته، به اتفاق حاجى فتوحالملك و حاجى فريدالملك و حاجى رجبعلى كفشها را به دست گرفته، پابرهنه رفتيم. اوّل حجرالاسود را كه به نقره گرفتهاند زيارت نموديم و بعد نماز ظهر و عصر را خوانديم، بعد هفت طواف نموديم و بعد آمديم و هم در مقام حضرت ابراهيم - على نبينا و [آله و] عليه السلام - دو ركعت نماز خوانديم. بعد آمديم قدرى از آب زمزم خورديم. از آنجا آمده، هفت طواف صفا و مروه را مىكرديم، الحمدلله آن هم تمام شد. مطوّف با مقراض آمد و مختصرى از سبيلهامان زد و منزل آمده، رخت پوشيديم و بحمدلله به اين نعمت عظمى كه نهايت آمال بود رسيديم و دوباره آرزوى زيارت بيتالحرام را نمودم كه خداوند دوباره قسمت نمايد.
(68) امشب كه شب پنج شنبه و دويم شهر ذىحجة الحرام بود، شوط و طواف را نموده، خسته به منزل آمدم، والده هنوز به زيارت نرفتهاند. منزل گرم بود. باد نبود. شام به هندوانه و نان و پنير گذرانيديم. والده خوابيدند بنده رفتم در پشت بام خوابيدم. لكن بوى كثيف مىآمد. صبح برخاسته نماز كرده و چايى خورده، به اتفاق حاجى فتوحالملك بازار رفتيم. سركار عاليه والده حاجيه خانم با حاجى طايه و حاجى فريدالملك و حاجى قليچخان و حاجى ابراهيم رفتند و زيارت نمودند. شوط و طواف كردند برگشتند. بنده هم رفته، قدرى در بازار گشتيم و دويست ليره از حاجى رشيد گرفتم. منزل آمده، قدرى سبزى و بادمجان و پنير و گوشت، حاجى چاوش گرفته به منزل آوردند. بعد به اتفاق حاجى چاوش به منزل آمديم. ناهار آش خورديم، آش خوب بود، خوابيديم، از خواب برخاسته، چايى خورده، حاجى جعفر و على حمزه آمدند، چايى خورده رفتند. در منزل نقشۀ تماشاى كوههاى مكه مىنماييم. اطراف مكه كليتاً كوه و سياه و گرم و الحمدلله سلامتيم تا خود خدا چه مقدّر فرموده باشد.
(69) امشب كه شب جمعه و بيستم شهر ذىحجّة الحرام است، دو ساعت از شب گذشته، به اتفاق حاجى فتوحالملك به حرم مطهّر بيتالله الحرام رفتيم. نماز شام و خفتن را نموده، بعد سنّىها آمدند نماز خواندند و مرا مجبور كردند به خواندن نماز. بعد از آن برخاسته آمديم. قدرى اين طرف ايستاده تماشا كرديم. بعد آمده، در نزد چاه زمزم ايستاديم. بعد بالاى پلههاى بيت رفته، در آنجا نشستيم. جمعيت زياد شوط و طواف مىنمودند و بعضى از اهل خانۀ بيتالحرام نردبانى گذاشته بالا رفتند و نماز مىكردند و ما از دور روى پلهها تماشايى نموديم. قدرى در آنجا نشسته، پا شديم آمديم كه به منزل بياييم، ديديم جمعى نشسته، از اهل داغستان لا اله الاّ الله مىگفتند. اين قدر لا اله الا الله گفتند كه غش كردند، باز به حال آمدند و سرشان