118اولاً در منا قربانى نموديم و سپس رمى جمره 1و تا حدى مُحِلّ شديم. براى ظهر به مكّه آمديم. طواف و سعى حج را به جاى آورديم. باز در طرف عصر [از] مكّه به منا آمديم. تمام خطرات حاج در اين روز است. از شدّت گرما و سختى اعمال و خستگى كمتر كسى جان به سلامت مىبرد. بسيارى در اين روز مفقود الاثر مىشوند. با آنكه در آن سال مىگفتند مرگ و بيمارى نيست، مع الوصف كمتر جايى بود كه مرده در بين راه ديده نمىشد. در مسجد خَيف تمام سطح مسجد مرده روى هم ريخته بود. آنچه بخواهند مواظبت از نظافت كنند باز ممكن نمىشود.
شب يازدهم ذى حجه و روز يازدهم و شب دوازدهم و روز دوازدهم و شب سيزدهم را در منا بوديم.
مريض شدن در منا و تذكّر از حرف مرتاض هندى
از سوانح ديگر آنكه در منا گرفتار مرض حالت وبايى شدم. تمام رفقا مرا تنها گذاردند؛ چون اگر آثار اين مرض در هر كس در آن سرزمين پيدا شود اگر پدر باشد پسر از او فرارى است و اگر پسر باشد پدر از او فرارى است؛ كسى دادرس كسى نيست. در ظرف چهار ساعت اين مرض، من خود را مشرف به هلاكت ديدم.
ناگاه درآن حال يادم آمد از حرف يكى از مرتاضين هندى كه به من گفته بود: «تو به سفر مكّه مىروى، مريض مىشوى، نترس» ياد آمدن من از اين حرف قوه تازهاى به قلب من رسانيد، به طورى كه بكلّى مرض مفقود الاثر شد و اين يكى از پيشگويى هاى مرتاض هندى بود كه من به او رسيدم.
رفقاى خود را كه از من نااميد بودند صدا زدم، گفتم: بياييد كه من نمىميرم. باز باور نمىكردند، تا آنكه من خود برخاستم و چايى دم كردم، مشغول خوردن شدم. آنها هم از دور تماشا مىكردند. مدّت دو ساعت باز نزديك نمىآمدند، تا آنكه يقين كردند آثار مرض از قى كردن و حالت اسهالى از من ظاهر نشد، سپس جمع شدند و من قضيه مرتاض هندى را از براى آنها گفتم.
روز سيزدهم حركت كرده به مكّه آمديم. در مكّه توقف كرديم تا روز عيد غدير هيجدهم ماه ذى حجه طواف وداع كرديم و بيرون آمديم. نصفهاى از شب بود وارد جدّه شديم.
اكنون بعض سوانح مكّه را با آنچه از براى من اتّفاق افتاد مىنويسم و سپس كيفيت اعمال