117بودم. از شدّت حرارت آفتاب، گرمى آفتاب قيامت را كه در اسلام خبر داده حسّ نمودم.
نزديك غروب آفتاب اين جمعيت حركت نمود؛ مانند سيلى عظيم كه اوّل و آخرش و عرض و طولش ديده نمىشد. پاسى از شب گذشته وارد مشعر شديم.
اين محلّى است [كه] مابين عرفات و منا مىباشد. تمام اين جمعيت شب دهم ذى حجّه را بايد در اين محل باشند و به عبادت مشغول باشند. ريگها را از براى رمى جمره برمى چينند.
از اتفاقيات من در آن شب يكى اين بود كه سال گذشته در چنين شبى من در حرم حضرت رضا7 بودم در بالاى سر ايستاده مشغول دعا بودم. حاج نجفعلى كه يكى از اخيار مردم عراق سلطان آباد ايران است در آن شب در آن محل پهلوى من ايستاده بود. به من اظهار كرد: فلانى! امشب كه شب عيد اضحى است در جوار قبر حضرت رضا7 از خدا چه مىخواهى؟
گفتم: اين حاجت را دارم كه سال آينده چنين شبى در مشعر الحرام باشم.
گفت: اگر من دعا كنم كه سال آينده چنين شبى در همان محل باشى به من چه مىدهى؟
گفتم: نذر مىكنم مبلغ سى تومان كه سيصد ريال باشد به تو بدهم.
دست مرا گرفت و گفت: صيغۀ نذر خود را بخوان.
من صيغۀ نذر خواندم. ديگر او را نديده بودم تا آنكه در اين شب در مشعر داشتم ريگ براى رمى جمره مىچيدم و يك نفر نوكر من چراغ بادى به دستش بود در جلوى من روشنى مىانداخت، يك وقت ديدم يك نفر دست مرا گرفت و گفت: «سى تومان نذرى خود را بده». برگشتم نگاه كردم، ديدم حاج نجفعلى است. با يك عالم خوشرويى و خنده دست مرا گرفته و اصرار مىنمايد كه سى تومان نذرى را بده.
من از اين اتّفاق به حيرت افتادم، ولى از طرفى هم نهايت خوشوقت بودم كه به آرزوى خود به بركت حضرت رضا7 و نَفَس اين پيرمرد رسيده بودم. اين مرد در اين چند روزه مصاحب من بود.
طلوع فجر از اين مكان حركت كرده وارد منا شديم. اين محل بين دو كوه است. تماشاى غريبى در اينجا است؛ زيرا كه تمام اين جمعيت بايد در اين محل گوسفند قربانى خود را بكشند. هر يك از افراد حاجيان از يك گوسفند كمتر قربانى نمىكنند. تا ده و بيست هم بر حسب نذر و يا تقصيرات خود مىكشند. و از غرايب آنكه در اين وادى غير ذى ذرع چندان گوسفند حاضر است كه پس از خاتمۀ قربانى در طرف عصر دامنه كوهها از گوسفندى كه بر مىگردد سياه مىزند.