113احرام عمرۀ حج (عمرۀ تمتع) پوشيديم. فقط دو پارچۀ سفيد، يكى به منزلۀ شلوار و ديگرى بر كتف، آن هم نبايد گره زده شود؛ از اين روى سخت بود و همچنين مرد بايد پوشيده نباشد، نه به پارچۀ احرام و نه به سايه اندازِ ديگرى.
آمديم سوار شديم، سقف اتومبيل را برداشتيم كه سايه بر سر نباشد. آفتاب به طورى سوزان بود كه پس از دو ساعت سر و صورت من ورم كرد.
گم شدن راه
سه نفر خراسانى و يك نفر اصفهانى همراه من بودند. آنها نيز در كمال اذيت افتادند. در يك دهكدهاى كه خانه هاى او از حصير و شاخۀ خرما بود وارد شديم. رفقاى من نزديك بود غش كنند؛ چه آنكه هوا تير ماه بود، آفتاب به طور عمودى به مغز سر مىتابيد. من به آنها دستور دادم كه چاره اين كار يك گوسفند قربانى كردن است در مكه، اگر بخواهيم احتياط كنيم و بگوييم آيۀ شريفه (لاٰ يُكَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا) 1شامل حال ما نيست. 2در صورتى كه يقين داريم اگر تا غروب ما به اين حال باشيم خواهيم مرد. ولى در سقف و سايه بان قرار دادن، منتهاى حكم آن است كه براى اين تقصير يك گوسفند در مكّه قربانى نماييم. آنها حاضر شدند. شخص اصفهانى به واسطۀ صرفه تجارتى و اينكه باعث مىشود ضرر پول يك گوسفند متحمل شود حاضر نبود. قرار داديم پول گوسفند قربانى او را هم ماها بدهيم؛ از اين جهت راضى شد.
يك ساعت به غروب بود حركت كرديم. به تدريج رسيديم در جنگلى از خارهاى مغيلان كه درختها اگر چه از هم فاصله بسيار داشت ولى به واسطۀ همين درختها و همين رمل بودن زمين كه خطوط و علايم راه در او محو بود، پاسى از شب رفته بود كه ملتفت شديم راه را گم كرده، شوفر ما يك نفر آفريقايى از حبشه بود، عربى سخت مىفهميد. وقتى ملتفت شد راه گم شده بدتر دست و پاى خود را گم كرد.
قدرى ايستاديم، شب هم تاريك ماه، هيچ علايمى نمىبينيم. اتومبيل هم ممكن نيست ديگر به واسطۀ گير كردن در رمل و درّه هاى عبور و جاى ممرّ سيلاب هاى بيانى بتواند پيش برود. راه برگشتن نيز محو است؛ زيرا كه جنگل خارستان و رمل بودن زمين مانع از ديدن علامت خط سير اتومبيل است. در نهايت اسباب اضطراب از براى ما رخ داد. شوفر هم دست و پاى خود گم كرد.