150معارض در زمينههاى احساس و ادراك يا لذت و الم داورى نيز شده است.
دانشمندان غربى، سنت ارسطويى روانشناسى را با آغاز رنسانس پذيرا شدند و در اواخر سدۀ نوزدهم ميلادى آن را به عنوان يك علم تجربى مستقل، از فلسفه جدا نمودند. بدين ترتيب خيزش موج انقلاب صنعتى در اروپا، روانشناسى را - كه برآمده از فلسفه و زيست شناسى بود - بهصورت يكى از علوم طبيعى درآورد. در حقيقت اين علم هنگامى به عنوان يك رشته مستقل متولد شد كه ويلهلم وونت 1
، در سال 1879 نخستين آزمايشگاه روانشناسى را در شهر لايپزيك 2
آلمان بنا نهاد. از اين رو، بعضى وونت را پدر علم روانشناسى مىدانند.
وونت با ابداع روش درون نگرى تجربى، 3
به بررسى پديدههاى حسى و ادراكى پرداخت. در اين روش، از مشاهده كننده - كه در واقع يك روانشناس آموزش ديده بود - خواسته مىشد جزئيات دقيق احساسهايى مثل خشم، ترس و. . . را كه از طريق موقعيتهاى تجربى در آزمايشگاه ايجاد مىشد (مانند افتادن ناگهانى يك شئ) توصيف كند. كسانيكه در آزمايشگاه وونت كار مىكردند، به سرعت اين روش را به ساير زمينههاى روانى نظير تفاوتهاى فردى، حافظه و فرايند يادگيرى، تعميم دادند. به تدريج حيوانات و كودكان نيز در تحقيقات روانشناسى، جايى براى خود باز كردند.
در همين ايام روانشناسان به تحقيق در بارۀ افراد نابهنجار 4
عنى روانپريشها، 5
روان نژندها 6
و كم هوشها پرداختند. فرويد 7
به عنوان پيشرو مطالعه در زمينۀ رواننژندى، بر نقش ناهشيار 8
در رفتار و اختلالات روانى تأكيد داشت. اين امر باعث گرديد كه به تدريج اهميت هشيارى 9
- كه به نظر وونت اساس مطالعات روانشناسى بود - و همچنين روش دروننگرى تجربى كاهش يابد و توجه روانشناسان بيشتر به رفتار مشهود موجود زنده معطوف گردد. در جريان اين پيشرفتها، موضوعات روانشناختى متعددى مورد توجه قرار گرفت. به عنوان نمونه، نتايج حاصل از تحقيق در زمينههاى حافظه، يادگيرى، رفتار كودك، تفاوتهاى فردى و اندازهگيرى هوش، ارزش عملى بسيارى در آموزش و پرورش پيدا كرد و چارچوب اصلى روانشناسى تربيتى، شكل گرفت. روان