136و مانند ساير شيعيان، به محض رسيدن به اين شهر، ياد مصائب اهل بيت: مى افتد: «با اين صفا و خُوشى در شهر، هميشه قلب انسان گرفته و محزون» . شرحى از مسجد جامع دمشق و آتش سوزى اخير آن داده و اين كه در حال بازسازى هستند. در اين آتش سوزى مقام رأس الحسين آسيب نديده است. اشارتى هم به مكتبه ظاهريه دمشق و كتابهاى آن دارد كه از نظر وى «كتابهاى مفيد نديدم. اغلب فقه ائمۀ عامه و طبّ قديم و علم كيميا و زراعت و غيره، كتب تواريخ كليه آنچه بعد از اسلام نوشته شده، آن هم كتابهايى كه حاليه به كار نمىخورد. چند قرآن با خط كُوفى است. كسى كه كتابخانه مصر را ديده باشد، ديگر در عالم هيچ كتابخانه در نظر او جلوه نخواهد كرد.»
پس از آن به بعلبك رفته و شرحى مفصل از بناهاى تاريخى اين شهر به دست مىدهد. بناهايى كه هر كسى آن را ببيند شگفت زده شده و هوش از سرش مىرود. اين اطلاعات هم از روى كتابها و هم برگرفته از مشاهدات خودِ اوست. وى در بارۀ ساكنان اين شهر هم مىنويسد: «پنج هزار نفوس كه سه هزار شيعۀ اثنىعشرى و هزار سنّى و هزار كاتوليك. در اطراف هم بيست و پنجهزار نفوس، پانزده هزار شيعه، يك هزار عامه، نُه هزار كاتوليك. تماماً عربى متكلّم. همۀ مردمان خوش صورت و خوش تركيب و تميز» . شيعيان شهر با ديدن او از وى استقبال كرده و فرياد مىزنند:
«البشارة، البشارة بقدوم العجم!»
ميرزا نصرالله قصد سفر به بيت المقدس را دارد كه پيامى از مظفرالدين شاه براى او مىرسد. پيام اين است: «ناصر السلطنه! دو روز است از تبريز حركت كرده، امروز در مرند هستيم و به ياد شما مشغوليم، البته زياده بر اين در اطراف نمانده، حالا كه حاجى شدهايد بياييد كونترا كسويل، و به ما برسيد و چون يارو [يعنى صدر اعظم!]، به قدر مقدور نخواهد گذاشت كه تو نزديك بيايى، هر تلگراف به تو برسد گوش نده و زود بيا، بعد از آنكه رسيدى باقى را مىگوييم.»
اينجاست كه وى به استانبول مىرود، به ويژه كه آگاه مىشود عمويش ناظم الدوله، براى معالجه عازم اروپاست و به استانبول خواهد آمد؛ «حاليه از سعادت زيارت قدس شريف خود را از ناچارى محروم نموده، صبح 26 كه كشتى نىژه فرانسه به اسلامبول مىرفت، بليت اوّلى با خوراك، به نُه ليره گرفته، كشتى آمدم.»