119روى كره، مسجدى به اين آثار باشد.» موزۀ استانبول نيز توجه او را جلب كرده و اينكه «هرگاه بخواهد تفصيل اين موزه را بنويسد، چندين كتاب خواهد شد.»
نويسنده در بيشتر شهرها، گزارشى از وضعيت نظاميان و شمار و تجهيزات آنان به دست داده است. در اينجا نيز ضمن ستايش اجمالى ازسلطان عبدالحميد و اينكه «خيلى سفاك و بىرحم هستند» اشاره به قشون سيصد هزار نفرى اين كشور دارد، با اين طعنه كه: «ولى تمام گرسنه و لخت هستند. صد رحمت به سرباز ايرانى. بحريه و كشتىهاى اين دولت نسبت به دول ديگر همسايهاش چنان كه بايد منظّم نيست و كشتىهاى جنگى اغلب خراب و بىمصرف است.»
نويسندۀ ما كه فرصت زيارت قبر منسوب به ابو ايوب انصارى را ندارد و آن را به مراجعت از حج وا مىگذارد، به جز ديدن برخى از تفريحگاهها و از جمله كاغذخانه يا بيك اوغلى و غيره، به تفصيل از سالنهاى تئاتر و رقص ديدن كرده است. ستايش او از ساكنان استانبول كه بعدها تأكيد دارد مقصودش روم ايلىهاست نه اهالى آناتولى، قابل ملاحظه است. به علاوه، اوضاع كلى زندگى در استانبول در مقايسه با تهران، بسيار بهتر بوده و او تأكيد داردكه: «عمارتهاى بسيار بلند و عالى پنج مرتبه، شش مرتبه دارد. اغلب از چوب و تخته خيلى پاكيزه، بازارها وكوچهها همه سنگ فرش، كليتاً اهل اسلامبول تميز و با سليقه هستند. مشغوليت مردم اينجا اغلب به لهو و لعب و هيچ جا را نديدم كه مردمش اين قدر خوش صورت باشند. ربع اين شهر؛ يعنى روم ايلىها خوش صورت و خوشگل هستند.»
شركت وى در تئاتر و گزارش از آنها نيز جالب است؛ «اما طياطر واقعاً نصايح و مردم را از خواب غفلت بيدار كردن است؛ مثلا مىآيند نشان مىدهند كه آخر قماربازى و تنبلى و غفلت و شراب خوردن و اشتغال به ملاهى و مناهى و اتلاف وقت و ظلم و تعدّى كار را به كجا منتهى مىكند، و انسان را چطور به فلاكت و مذلّت مىاندازد.»
نكتۀ شگفت از نظر وى، آزادى برگزارى اين قبيل نمايشنامههاست كه: «عثمانىها با اين همه استبداد و ظلم، چگونه اجازۀ طياطر را دادهاند، چون اولياى امور عثمانى بدتر از ايرانيها مانع ترقى و مىخواهند تا قيامت چشم و گوش مردم باز نشود و فعّال ما يريد باشند؛ به عبارت اُخرى، يك دسته الاغ جلوشان هميشه باشد كه هرجا مىخواهند برانند و هرچه مىگويند بلى، بلى بشنوند.»