163نتيجه ميگيريم كه واجب بالذات بسيط محض است و واجب بالذات ماهيت ندارد؛ چون ماهيت داشتن حداقل مستلزم تركيب عقلى شىء از ماهيت و وجود است و ثابت كرديم تركيب داشتن واجب، محال است. از اينرو، گفتهاند: «واجب الوجود ماهيته إنيته» ؛ 1«واجب الوجود ماهيتش همان وجود خاص اوست يعنى ماهيت ندارد.»
خواجه نصير مينويسد: «و لا يزيد وجوده و نسبته عليه و إلّا لكان ممكناً» ؛ 2«واجب الوجود وجودش زايد بر حقيقتش نيست» و به گفته علّامه حلّى، وجود واجب الوجود لذاته، عين حقيقتش هست و وجوبش نيز نفس حقيقت اوست. 3و اگر وجودش يا وجوبش غير از حقيقت واجبى او باشد، مستلزم تركيب است و تركيب مستلزم امكان.
لاهيجى در شرح كلام خواجه مينويسد:
«اگر واجب الوجود بالذات ماهيت داشته باشد لازم ميآيد معلول غير باشد زيرا هر چيزى كه ماهيتى غير از وجودش داشته باشد معلول است» 4
و) وحدت واجب بالذات: وحدت چند معنا دارد؛ گاه به معناى قلّت و كمّى است و آن يك در مقابل دو و بيش از آن است، ديگرى به معناى وحدت نوعى است كه شىء نوع واحد است. اين وحدت با كثرت افرادى سازگار است؛ مانند انسان، كه نوع واحد است، اما افراد زيادى دارد. اين دو معنا در وجوب ذاتى و واجب الوجود بالذات راه ندارد، اما وحدت به معناى بساطت ذات و يگانه بودن و مانند نداشتن براى واجب الوجود بالذات ثابت است. اولى از تركيب نداشتن و بساطت ذاتى نتيجه ميشود كه پيشتر اثبات شد و دومى از ماهيت نداشتن، زيرا هر چيزى كه مانند داشته باشد از وجوه اشتراكشان يك ماهيت نوعى جوهرى يا عرضى استنباط ميشود و اين لازمهاش تركيب هركدام از ما به الاشتراك و ما بهالاختلاف است و اين با بساطت، ناسازگار است.
3 - 2 - 7. ممكن بالذات: هر ماهيتى را اگر من حيث ذاتش بدون توجه به وجود يا عدم و بدون توجه به علتش ملاحظه كنيم، نه وجوب وجود دارد و نه امتناع.
خواجه مينويسد: «عروض الامكان عند عدم اعتبار الوجود و العدم بالنظر الى الماهية و علتها» ؛ 5«وصف امكان بر موجودات وقتى عارض ميشود كه ماهيت ممكن را در عقل، بدون توجه به وصف وجود يا عدم، ملاحظه نماييم.»
بنابراين، هر موجودى از حيث ذاتش يا واجب است يا ممكن كه اولى واجب بالذات و دومى ممكن