162ضرورت وجود و عدم است. خواجه نصير در تقسيم موجود به واجب و ممكن مينويسد:
«قسمة الموجود الي الواجب و الممكن ضروريةٌ وَرَدَت علي الوجود من حيث هو قابل لتقييد و عدمه» .
1
«تقسيم موجود به واجب و ممكن بديهى است و اين تقسيم از آن جهت بر وجود وارد ميشود كه مطلق وجود، قابل تقييد و عدم تقييد است.» 2
3-7-1. واجب الوجود: در منظومۀ هستى موجودى هست كه وجوب، ذاتى اوست و ويژگيهاى خاص خودش را دارد؛ از جمله:
الف) استغناى ذاتى: گفته شد واجب الوجود بالذات، موجودى است كه وجود، ذاتياش باشد؛ وقتى وجود، ذاتياش شد، ثبوت ذاتى براى ذيالذاتى ضرورى خواهد بود؛ يعنى در ذاتش وجوب دارد و چيزى كه در ذاتش واجب باشد از ماسواى ذاتش بينياز بوده و از چيزى تأثير نميپذيرد و در نتيجه مستغنى بالذات است.
ب و ج: مركب نبودن و جزء مركب واقع نشدن:
موجودى كه وجوب، ذاتى اوست نميتواند مركب باشد و يا جزئى از مركب باشد.
چون تركيب، مستلزم نياز است و اين با وجوب ذاتى سازگار نيست؛ چنانكه خواجه نصير مينويسد:
«و يستحيل صدق الذاتي على المركب و لا يكون جزءاً من غيره» .
3
«صدق وجوب ذاتى بر مركب، محال است و واجب بالذات، جزء چيزى قرار نميگيرد چون لازمه آن، انفعال است.»
علامه حلّى در شرح آن مينويسد: «هر مركبى به اجزايش نيازمند است و هر نيازمندى ممكن است در حالى كه واجب فرض كرديم.» 4
لاهيجى نيز در شرح آن مينويسد: «محال است مركب، واجب بالذات باشد؛ زيرا هر مركبى در قوامش نيازمند اجزايش هست.» 5
د) امتناع اجتماع واجب ذاتى با واجب غيرى: يعنى ممكن نيست موجودى هم واجب الوجود به ذات باشد و هم وجوب غيرى داشته باشد؛ زيرا لازمۀ وجوب غيرى، امكان ذاتى است وامكان ذاتى با وجوب ذاتى تقابل دارند. پس اجتماعشان محال است. علامۀ حلّى در اين باره مينويسد:
«شى واحد وقتى در ذاتش واجب است، محال است واجب بالغير بشود. . . چون موجود يا بينياز از غير است يا نيازمند و واسطهاى نيست اولى واجب بالذات و دومى واجب بالغيره ناميده ميشود.» 6
ه) بساطت واجب: وقتى در ويژگى قبل ثابت كرديم هيچگونه تركيبى در واجب بالذات راه ندارد،