139«إنه قد يغلب على أوهام الناس أنّ الموجود هو المحسوس و أنّ ما لا يناله الحس بجوهره ففرض وجوده محال» ؛ 1«گاهى مردم مىپندارند موجود همان محسوس است و چيزى كه قابل ادراك حسى نيست، فرض وجودش محال است.»
در ادامه مىنويسد: اين افراد مىپندارند چيزى كه ويژگى ذاتىاش اين باشد كه مانند جسم يا ويژگىهاى جسم، مكان خاص يا وضع خاصى نداشته باشد، بهرهاى از هستى ندارد؛ 2يعنى هر موجودى بايد داراى وضع خاص بوده و مكانمند باشد. آنچه كه در اينجا براى ما مهم است، بستر تاريخى اين سخن است. ابن سينا 428-370 ق. در ربعِ چهارمِ قرن چهارم و ربعِ اولِ قرن پنجم هجرى مىزيسته است. طبيعى است سخن او ناظر بر افكارى مىباشد كه در قرنهاى سوم و چهارم و سه دهۀ اول قرن پنجم رواج داشته است. با تتبع در تاريخ علم كلام، آشكار مىشود كه دست كم سه گروه كلامى در قرن سوم و چهارم و اوايل قرن پنجم بودند كه در هستىشناسى به حس گرايى تمايل شديد داشته و خدا را موجودى جسمانى و محسوس مىدانستند؛ اينها يكى ظاهريه، ديگرى حشويۀ حنابله و سومى كراميه هستند.
به گزارش صابرى، محقق در فرقِ اسلامىِ جريان حشويه، در سدههاى دوم تا چهارم، در طوايفى از اهل سنت و گروههايى از غاليان شيعه، به حيات خود ادامه داد و از آن پس در ميان اهل سنت جايگاه رسمى خود را به كراميه داد؛ هر چند در ميان حنابله نيز همچنان استمرار يافت و در جامعۀ شيعه هم با غلبۀ جريان خرد ورزانه، به تدريج كمرنگ شد و رخت از ميان بربست. 3
وى همچنين دربارۀ ظاهريه مىنويسد: ظاهريه پيروان داود اصفهانى د - 270 ق. بودند، روش او بر برداشت از ظاهر متون دينى استوار بود. مسلك ظاهرى بيش از هر كس وامدار ابن حزم اندلسى 384 - 456 است. وى در تقويت و گسترش و انسجام بخشيدن به مسلك داود ظاهرى، تلاش فراوان داشت. 4
براساس اين گزارش، حيات ظاهريه در قرنهاى سوم و چهارم و اوايل قرن پنجم و بعد از آن بوده است.
از گزارشهاى پيشگفته، اين نتيجه به دست مىآيد كه سخن ابن سينا ناظر به گروههايى از مسلمانان و شايد غير مسلمانان باشد كه در هستىشناسى حس گرا بودند و موجودات را منحصر به جسم و جسمانيات مىدانستند و چون براساس آموزههاى دينى، خداى متعال را باور داشتند، خدا را هم در دايرۀ اجسام وارد ساخته و محسوس مىشمردند، اما بحث ما در اينجا بررسى ديدگاه سلفيه است كه ادامه دهندۀ جريان فكرى حنابله و گاهى ظاهريه هستند.