107كعبه است. از آنجا به موضعى ديگر شدم. گفت: اينجا بياساى و لختى نماز كن كه مقامى بزرگوارست. چند ركعت نماز كردم. از آنجا فرا تر شدم. كوهى عظيم ديدم. بر سر آن كوه شدم، خلقى عظيم ديدم. گفتم اين چه جاى است و اين قوم چه قوم اند؟ گفت: نمى دانى اينان حاجيانند كه بر مروه ايستادهاند و دعا مى گويند و تو بر كوه صفايى. گفتم: ما نيز آنجا رويم. گفت: نه، اينجا بنشين كه ما آنچه بايست كرد كرديم. آن گه گفت: اى عبد الله، آن چشمه كه بدان غسل آوردى، سر باديه بود و آن صحرا كه آنجا بايستادى زمين عرفات بود و آن خانه كه دست بر او نهادى، خانۀ كعبه بود. چون اين سخن بشنيدم، از هيبت بلرزيدم و بىهوش شدم، چون به هوش بازآمدم در خود تعجب همىكردم. گفت: اى عبد الله، چه تعجّب مى كنى به آنك به ساعتى چند از مرو به مكّه آمدى؟ آن كس كه از مرو به مكّه به ساعتى بيايد، او را به حقيقت با عرفات و خانه چه كار؟ ! چنان به كه آن دوستان كه به عرفات ايستند، پيش عرش ايستند و ايشان كه گرد خانه طواف مى كنند.» 1
البته همۀ اين كرامات فقط براى راحت كردن سختى ها و جبران كمبود ها و دشوارى هاى موجود نيست، بلكه مى تواند شامل بروز برخى از حالات عارفانه و دريافت هاى ويژه و خواب هم باشد.
اين خبر كه رابعۀ عدويه در سفر حج و در باديه چنان بوده كه كعبه در وسط باديه به ديدارش رفته، نمونۀ ديگرى از آمال و آرزوهاى كرامت گونه در باديه است؛ نقل است كه وقتى ديگر به مكّه مى رفت. در ميان باديه كعبه را ديد كه به استقبال او آمده بود. رابعه گفت: «مرا ربّ البيت مى بايد. كعبه را چه كنم؟ مرا استطاعت كعبه نيست. به جمال كعبه چه شادى؟ مرا استقبال «مَنْ تَقَرَّبَ إِلَىَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ ذِرَاعاً» مى بايد. كعبه را چه بينم؟»
نقل است كه ابراهيم ادهم - رحمة الله عليه - چهارده سال سلوك كرد تا به كعبه رسيد وگفت:
«ديگران اين باديه به قدم رفتند، من به ديده روم.» دو ركعت نماز مى كرد و قدمى مى نهاد. چون به مكّه رسيد، خانه را باز نديد. گفت: «آه! چه حادثه است؟ مگر چشم مرا خللى رسيده است؟» . هاتفى آواز داد كه: «چشم تو را هيچ خلل نيست. امّا كعبه به استقبال ضعيفهيى رفته است، كه روى در اينجا دارد.» ابراهيم از غيرت بخروشيد وگفت: «كه باشد اين؟» تا رابعه را ديد كه مى آمد، عصا زنان، كعبه به مقام خود باز رفت. ابراهيم گفت: «اى رابعه اين چه شور و كار و بار است كه در جهان افكندهاى؟ !» رابعه گفت: «تو شور در جهان افكندهاى كه چهارده سال درنگ كردهاى تا به خانۀ كعبه رسيدهاى.» ابراهيم گفت: «بلى، چهارده سال در نماز باديه را قطع كردم» . رابعه گفت: «تو در نماز قطع كردى و من در نياز» پس حج بگزارد و زار بگريست و گفت: «الهى! تو، هم بر حج وعدۀ نيك دادهاى و