102مال كمى همراه داشتند، سالم به عراق رسيده بودند.
شب حركت اين گروه كوچك از چند ايرانى و ابوعيسى و پالگريو، ظرفى كه متعلق به ابوعيسى بود و قهوه در آن درست مىكردند، توسط يكى از نزديكان ابوعيسى دزديده شد و او گريخت. كسى ديگر چنين ظرفى را نداشت و محمد على شيرازى هم ظرف چاى داشت، چون چاى مىخورد نه قهوه! در نهايت من يك ظرفى داشتم كه از آن براى درست كردن دارو استفاده مىكردم. همان را شست وشوى كامل كردم و از آن پس در طول راه براى قهوه استفاده مىكرديم.
پالگريو در فصل بعد، رويدادهاى در طول راه را بيان كرده و مساعدت ابوعيسى با نايب را مورد توجه قرار مىدهد:
در شرايط جديد، آنها نگران ابوبطين مرشد فرارى به عنيزه بودند. اما رابطه نايب با ابوعيسى خوب بود و قرار بود تا وى را نزد امير فيصل ببرد. بدين ترتيب، عملاً ابوعيسى به صورت مرشد ايرانىها در آمده بود. [صص 378 و 379].
اين گروه كوچك در نيمۀ راه به قريهاى مىرسند و مردمان آن قريه به محض اينكه چشمشان به ايرانىها مىافتد قيمت ميوه و چيزهاى ديگر را بالا مىبرند، اما به تصور اينكه پالگريو عرب است با او برخورد خوبى دارند. اين سبب مىشود نايب يعنى محمد على شيرازى شروع به بد وبيراه گفتن به عربها بكند و به خاطر رفتارشان با حجاج بيت الله، آنها را كافر بخواند! وى مىگويد:
نايب شرح مفصلى از تفاوت پيروان حضرت محمد (ص) از ميان هندىها و ايرانىها و عربها به او داده است. [ص382]. آنان به شهر زلفه رسيده و توقفى دارند. بيشتر مردان براى جنگ عنيزه رفتهاند و زنها ماندهاند. دخترى با نايب صحبت مىكند و دل او را مىبرد و هوس ازدواج مىكند و هديهاى هم مىدهد. اما همه خدعه است و تمام مىشود.
اين در حالى است كه نويسنده آورده است:
نايب خودش به من گفت كه شش همسر (لابد موقت و دايم) دارد كه در نجف منتظر او هستند [ص 386].
در راه، باز به قريۀ غاط مىرسند و ديدارى با رييس قريه دارند. پيش از ورود، ابوعيسى به نويسنده كه در لباس عرب و مسلمانى است مىگويد: اين. . . ما را كافر مىدانند. مراقب باشيم كه بهانهاى مثل تدخين دست آنها ندهيم. در اينجا فقط بايد از مناقب امير فيصل