152عرش به معناى جسم محيط معناى چهارم از پنج معنايى است كه علامه مجلسى در مورد آن احتمال داده است. 1قرطبى در تفسيرش در معناى استواى خدا بر عرش سه قول ذكر مىكند: 1. قول مالك بن انسكه پيشتر بيان كرديم، 2. قول مشبّهه كه گفتهاند ما آيه را بر ظاهر آن حمل مىكنيم، 3. كسانىكه گفته، ما آن را تأويل مىكنيم وحمل آن را برظاهرش محال مىدانيم. 2
ثعالبى در تفسيرش، دربارۀ استواى خدا بر عرش مىنويسد: «معناى اين سخن در نزد ابوالمعالى و متكلمان ماهر پادشاهى و سلطنت است و اضافه عرش به خدا اضافه تشريفى است از آن جهت كه بزرگترين مخلوق خدا است.» 3
او در جاى ديگر مىنويسد: «خداى سبحان بر عرش استوا دارد به گونهاى كه خودش گفته و به معنايىكه خودش قصد كرده است، در حالى كه از تماس و استقرار و تمكن و حلول و انتقال منزّه است و اين عرش نيست كه حامل او باشد بلكه عرش و حاملان عرش، به لطف و قدرت خدا حمل مىشوند و در قبضۀ قدرت او هستند.» 4
نكتۀ مهمى كه ثعالبى بدان اشاره مىكند اين است كه بر خلاف ديدگاه مشبهه و مجسمه كه تصور مىكنند عرش محل استقرار خدا و حامل اوست مىنويسد: اين عرش نيست كه حامل اوست بلكه عرش و حاملان عرش به لطف و قدرت خدا حمل مىشوند. وى در ادامه مىنويسد: «كَانَ اللهُ وَ لَم يَكُن مَعَهُ شَىءٌ» ؛ «خداوند بوده و هيچ چيز با او نبوده است.» پس خداى سبحان بوده است قبل از آنكه مكان و زمان را خلق كرده باشد و او اكنون همان است كه قبل از خلقت مكان و زمان بود.
و در سورۀ رعد كه بعد از (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ) آمده (وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَر) ، براى آگاه كردن بشر بر كمال قدرت اوست.
اكنون با توجه به سياق آيات و اقوالمفسّران در نقد آراى سلفيه، در اين باب مىگوييم:
اولاً: اينكه سلفىها گفتهاند «عدم جواز تفسير در آيات صفات قول همۀ فقها است» سخن صوابى نيست؛ زيرا با يك استقراى ناقص موجبۀ كليه گفته شده است، و ملاحظه شد كه برخى از فقها و مفسران بر خلاف سلفيه سخن گفتهاند.