91نكتهاى نيز در بارۀ مسجد غمامه آورده كه نشان ميدهد عقايد عامّه در آن عصر، در بارۀ اين مسجد است؛ «مساجد معتبر هم به قرار تفصيل: مسجدالغمامه كه به مسجد شهدا مشهور و صبحها مقفّل است، به اين معنى كه ارواح شهداى اُحد آنجا فريضۀ صبح را بهجماعت مىگزارند.» همچنين در قبا، از مسجد بنو نجار ياد مىكند كه در منابع ديگر نيز اشاراتى به آن مىبينيم.
همراه با كُردها
نكتۀ ديگر در اين سفرنامه آن است كه نويسندهاش كرد بوده و همراه كردهايى از شهرهاى مختلف كردستانِ ايران و عراق، اين فريضه را انجام داده است. حساسيت وى در داشتن يك جمع متّفق، ارتباط با كردهاى ساير شهرها و حتى تماس گرفتن با كردهايى در حلب و شهرهاى ديگر، نشانگر نوعى حس نيرومند در نويسنده است. البته بخشى از آن هم طبيعى است. وى در قاهره به دانشگاه الأزهر رفته و در آنجا دو روحانى كردستانى آشنا را مىيابد كه سخت از وى و دوستانش استقبال مىكنند. اين وضعيت در بسيارى از شهرهاى ديگر نيز وجود دارد، آن گونه كه اين جماعت براى اقامت، وارد بر اكراد مىشوند. زمانى هم كه به منا و عرفات رفتهاند، همه با يكديگر بودهاند:
«كثرت حجّاج از عرفات الى مزدلفه، صحرا و كوه و بيابان را يكسر پوشيده، بيم آن بود كه خاك مزدلفه، وسعت و گنجايش نداشته باشد. حقير و همراهان نيز مشعل روشن كرده با سيصد نفرى حجّاج كُرد همه جا به هيأت مجموع مىرانديم.»
نثر و نظم نويسنده
نثر كتاب كه به فارسى است، نثرى است پخته و ستودنى، به ويژه كه از زبان يك كرد است. نويسنده با ادب فارسى به خوبى آشناست و نه تنها نثر را خوب مىنويسد بلكه اشعارى از خود نيز در برخى از موارد مىآورد. در جايى مىنويسد:
در وادى فاطمه كه شش ساعتى مكۀ معظّمه است، اين رباعى بديهۀ به خاطر آمد:
خدايا! ذليلم ز فرطِ گناه درِ تست مر عاصيان را پناه
به درگاهت آوردهام عذرخواه همين روى و موى سفيد و سياه
در لابلاى نثرهاى خود، گاه تلاش مىكند اديبانه بنويسد و نمونهاى از آن چنين است:
«سه جفت اسب كه يك جفت كهر و يك جفت كرند و ديگرى سياه، به كالسكهها بسته بودند، ديديم. حقيقت ديدۀ روزگار، ديدهشان را بديدۀ ديد نديده.»
طبيعى است در اين باره، بايد اديبان نظر دهند. مهم آن است كه در صفحۀ پايانى نسخه، ابياتى هست كه با تعبير «لراقمه رحمه الله» آغاز مىشود و اين نشان مىدهد كه مؤلف اشعار ديگرى نيز داشته و بسا صاحب ديوان هم بوده است.
ساقيا هوشم به سر باز آر و در دِه جام را
زان كه چشمم مست تو برده است دل از جا مرا
شام اگر روشن شود بىپرده روز روشن است
روز بى رؤيت به تاريكى نهد رخ شام را
گر به شمشير دو ابرو خواهيام كشتن رواست
زان كه مى بخشى حيات زا بوسه در آنجا مرا