108يا براى نمونه وقتى به وصف اميرزاده، آن هم در برق آفتاب، در ميانۀ راه مدينه به مكه مىپردازد، چنين مىنويسد: «باز آفتاب عالمتاب بلند شده، مثال آتش سوزانيده وسرهاى كچل و غير كچل بناى جوش كردن گذاشته و سَرِ سركار نواب حاجى اميرزاده به جهت نازك بودن مو آفتاب اثر كرده، ورم عارض شده، پيشانى و قدرى از سر باد كرده، باد بر چشم و روى هم آمده، و رنگها چنان سياه نموده كه اگر كسى به جاى غلام مىفروخت حرفش نداشتند» .
وى در اين وصف كردنها، يد طولايى دارد و هر بار شيرينتر از دفعه قبل روى جزئيات انگشت گذاشته و چيزهايى را كه چشم هاى عادى به آنها عادت كرده يا اهميت نمىدهند، دقيق و در عين حال طنزگونه گزارش مىكند.
گزارش تمدن روز
اشاره كرديم كه بخشى از وصفهاى وى در باره مظاهر تمدن جديد است، موضوعى كه بسيارى از سفرنامه نويسان اين دوره به آن پرداختهاند. ايران آن روزگار در قياس با روسيه، تحولات انجام شده استانبول و حتى آنچه كه در قاهره روى داده بود، روزگارى عقب مانده را سپرى مىكرد. بسيارى از پيشرفتهاى غربى در اين مناطق ديده مىشد، در حالى كه در ايران نشانى از آنها وجود نداشت. ذهن تيزبين اشخاصى مانند مؤلف ما كه هيچ، هر آدم عادى نيز به اين سفر مىرفت، اين تفاوت را به سرعت در مىيافت، اما روشن بود كه كسى مانند مؤلف اين كتاب، با تيزبينى خاصى اين تفاوتها را گزارش مىكرد و به مقايسه ميان اين دو وضعيت مىپرداخت. نخستين احساسى كه در او پديد مىآمد، حيرت و در وهلۀ بعد ناراحتى و غصه خوردن بود. يعقوب ميرزا، اولين بار كه كشتى بخار مىبيند، چندان به حيرت فرو مى رود كه اندازه ندارد و پس از كلى شرح دربارۀ چگونگى آن مىنويسد: «خلاصه اين چند ساعت را در ميان كشتى، دماغى كرده، تماشاها مىكرديم و صنعتها كه در واپور بكار برده بودند حيران و سرگردان بوديم» .
دستگاه جرّثقيل داخل كشتى هم شگفتى او را برانگيخته و پس از شرحى كامل از آن و كشيدن تصويرش مىنويسد: «بر اين دستگاه باركشى، حيران حيران تماشا مىكرديم» . وقتى چراغ گاز را در كنار خيابانها در استانبول مىبيند، ضمن ارائه وصفى از آن مىنويسد: «اين چراغ گاز را هم از عجايب روزگار مىتوان شمرد كه چيزى است عجيب» .
اين حيرت او تنها به پديدههايى چون كشتى نيست بلكه حتى از ساختمانها نيز در شگفتى فرو رفته و در مقايسه با آنچه در ايران ديده، سخت غصه مىخورد. وى زمانى كه قدم از ايران بيرون مىگذارد و از ارس عبور مىكند، اوّلين بار قراولخانۀ روسها را مىبيند و بلافاصله اين گونه مقايسه مىكند: «چنان غصّه بر من روى داد كه چرا بايد قراولخانۀ روس اين طور باشد كه از عمارتهاى شهر تبريز بهتر است؛ ولى قراولخانه ما از خانه جُزامىها بتر است. پارهاى از جايش خراب شده و پارهاى جا، سگها لانه كرده» . ناراحتى وى ادامه مىيابد، به خصوص از اين حيث كه چرا بايد زندگى ما اين قدر ساده وبىآلايش باشد اما ديگران، تا از اين اندازه از زندگى لذّت ببرند: «آفتاب عالمتاب سر از مشرق برآورده، بر فايتونى سوار شده در بازار و كوچه گرديده، بر عمارتهاشان حيران نظاره مىكرديم كه چگونه جاها در روى زمين درست كردهاند وليكن ما كنج خانههاى تبريز گرفته، به عيش و نوش بىمعنى مشغول هستيم. اين قدر دانم كه هر كس اين ولايتها را ديده باشد و در خود قوّت داشته باشد در كنج تبريز نشسته عيش كند، عقل او ناقص بلكه هيچ بهرهاى از عقل ندارد. بارى! به هر صورت هر كس به خيالى عشق ورزيده در دنيا به سر مىبرد» .