97«صدّيقه كبرى 3 خمار (چارقد) خود را بر سر كشيد و چادرى بر خود پيچيد، و در ميان گروهى از زنان همدل و زنانى از بستگانش، در حالى كه بر دامنههاى چادرش قدم مىگذاشت و همچون پيامبر خدا گام بر مىداشت به مسجد در آمد.»
پيداست كه ذيل اين وصف، با خروج از حجرۀ فاطمه 3 كه متصل به مسجد بود، سازگار نيست و اگر آن حضرت در آن حجره بود، همينكه در كنار باب حجره به سوى مسجد، ايراد خطبه مىكرد، همه مىشنيدند و حتى نيازى به خروج از حجره هم نبود، چه رسد به وصف فوق؛ چنانكه راجع به اعتراض امّ سلمه به ابوبكر، هنگامى كه در مسجد بود آمده است : «فأطلعتْ أُمّ سلمۀ رأسها من بابها وقالت : . . . »
نيز آنچه در وصف امير المؤمنين هنگام رفتن حضرت صديقه براى ايراد خطبۀ فدكيه در منابع آمده است گوياى اين مطلب و شاهد ماست : «و أميرالمؤمنين ينتظر و صولها إليه و يتطلّع طلوعها عليه . . . »
ب) هنگام حمله به بيت فاطمه 3 ، علاوه بر آن حضرت و حضرت امير 7 ، عدهاى از بنىهاشم و شمارى از صحابه نيز در منزل حضرت حضور داشتند و در آنجا متحصّن شده بودند، مانند: عبّاس بن عبدالمطّلب، عتبۀ ابن ابىلهب، سلمان فارسى، ابوذر غفارى، عمّار بن ياسر، مقداد بن اسود، براء بن عازب، اُبىّ بن كعب، سعد بن أبى وقّاص، طلحۀ بن عبيدالله .13
پيداست كه اقامت و تحصّن اين عده در حجرۀ كوچكِ همجوارِ مسجد ممكن نبوده است.
ج) با توجه به قطعى بودن دفن حضرت صدّيقۀ كبرى 3 در حجرۀ مذكور، سخنان حضرت امير 7 پس از دفن، شاهد آن است كه حضرت در آن حجره ساكن نبوده است :
«السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّى وَ عَنِ ابْنَتِكَ النَّازِلَۀِ فِى جِوَارِكَ ) بُقعَتِكَ - خل ( وَ السَّرِيعَۀِ اللَّحَاقِ بِكَ، وَ السَّلاَمُ عَلَيْكُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ، لاَ قَالٍ وَ لا سَئِمٍ، فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَۀٍ، وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِين» .14
بنابراين، جواب درست به اشكال ابنروزبهان و ديگر ابهامات همين است كه ذكر شد. و جواب مرحوم مظفّر در دلائل الصدق به ابنروز بهان ناتمام است :
« . . . إنّ إحراق بيت فاطمۀ 3 لا يستلزم إحراق غيره لوجود الآجر والطين، فيمكن الإطفاء قبل السرايۀ» .15
اشكال ديگرى را برخى مطرح كردهاند كه پارهاى جوابها به آن ناقص است. اشكال كردهاند كه حضرت صدّيقۀ كبرى 3 در جواب به حديث ساختگى ابوبكر : «نحن معاشر الأنبياء لا نُورَث» به عمومات آيات ارث در قرآن كريم و نيز ارث سليمان از داود 8 و مانند آن تمسّك كرده اند. در حالى كه حديث ابوبكر از عمومات ارث اخصّ مطلق است و اين دو قابل جمع عرفىاند.
از سوى ديگر آيات ارث بردن برخى از وارثان پيامبران از آنها، اخصّ مطلق است كه حديث جعلى ابوبكر، و اين دو از نظر دِلالى قابل جمع عرفىاند. بنابراين، به اين حديث، فقط اشكال سندى مىتوان وارد كرد نه دلالى؛ مانند مخالفت باقرآن.
مثلاً قرطبى در تفيسرش گويد :
«ويحتمل قوله عليه السلام: «إنّا معشر الأنبياء لا نُورَثُ» أن يريد أنّ ذلك من فعل الأنبياء وسيرتهم، وإن كان فيهم من وُرِثَ ماله كزكريّاء على أشهر الأقوال فيه، وهذا كما تقول: إنّا معشر المسلمين إنّما شغلتنا العبادۀ، والمراد أن ذلك فعل الاكثر.
ومنه ما حكى سيبويه: إنّا معشر العرب أقرى الناس للضيف» .16
همچنين فخر رازى در تفسير آيه يازدهم سوره نساء گويد :
«الموضع الرابع من تخصيصات هذه الآيۀ ما هو مذهب أكثر المجتهدين أنّ الأنبياء: لا يُورَثون، و الشيعۀ خالفوا فيه . . . » .17
فضل بن روزبهان هم در نقد سخن علاّمۀ حلّى در نهج الحق مىنويسد :
« . . . فصار عنده [أى عند أبىبكر] دليلاً قطعيّاً مخصّصاً للعمومات الواردۀ فى بيان إلارث . . . » .18
عالمان بزرگوار شيعه به اين اشكال هم پاسخهايى دادهاند كه برخى دقيق و صحيح و برخى ناصواب است .19
از جمله جوابهاى دقيق و درست، سخن علاّمه امينى در «الغدير» 20 و دومين پاسخ فخر رازى از قول علماى شيعه 21 و نيز توضيح آيۀالله سيّد عزّ الدين حسينى زنجانى در شرح خطبۀ حضرت زهراست 22 كه چون همۀ اين كتابها در دسترساند به ذكر نشانى سخن آنها بسنده مىكنم و از نقل مشروح سخنانشان چشم مىپوشم.