65به هر حال ايشان بهطور اصولى پذيرفت تبعيضى كه براى زنها هست برداشته شود ولى چه وقت عملى بشود، احتياج به پيگيرى دارد.
البته آن چهار شبى كه من در مدينه بودم، حقيقتاً شكوه مكه و اهل بيت را مىديدم. با وجود زوار و دو- سه ساعتى كه بين حرم و بقيع ما رفت و آمد داشتيم، اصلاً قابل توصيف نيست. يك مقدارش ضبط شده و شايد يك روزى منتشر كنم.
يكى از چيزهاى خيلى خوبى كه داشتيم، فدك بود. فدك حقيقتاً براى من در اين سفر يك هديه بود. واقعاًلطف خداوند بود. شماها شايد اكثرتان تاريخ فدك را خوانده باشيد منتهى من چيزهايى خوانده بودم نمىفهميدم چرا اين طورى است؟ چرا يك منطقۀ كشاورزى اين قدر در تاريخ مهم شده است. چرا اين قدر سياسى شده؟ چرا اين قدر خود ائمه آن را مربوط به امامت مىكنند؟ اصلاً حدود فدك را تعيين مىكنند، حرفهاى خيلى مهمى مىزنند. تاريخش را خوانده بودم و اصل قضيه برايم عجيب بود. چون آن چيزى كه در تاريخ آمده، اين است كه پيامبر بعد از خندق و خيانت يهودىها آنها را تنبيه كردند و خيبر را گرفتند. هماهنگ با فتح خيبر، ظاهراً به شخصى به نام مُحَيِّصه مسؤوليت دادند؛ گفتند: برو فدك و به مردم آنجا بگو كه شما نجنگيد و بياييد تسليم بشويد و جانتان را نجات بدهيد، ما هم حقوق شما را حفظ مىكنيم. محيّصه نزد شخصيتهاى بزرگ فدك رفت، كه 90 كيلومتر فعلاً با خيبر فاصله دارد - آن زمان يك روز بيشتر تقريباً راه بوده است - با يك گروهى رفتند و به علماى يهود پيام پيامبر را دادند. آنها گفتند: ما خدمت پيامبر مىآييم. چند نفر از انسان دوست و عالم و شخصيتهاى معتبر يهود را انتخاب كردند و خدمت پيامبر آمدند. پيامبر فرمود: اگر شما پيشنهاد ما را نپذيريد، براى شما سخت مىشود. گفتند: نه كار با مشكل است. من اينجا را خوانده بودم دنبال اين بودم كه چطورى بوده كه اينها اين حرف را مىزنند. آنها گفتند فدك جايى است كه سه تا برج و بارو پشت سر هم دارد؛ يعنى يك سور دو سور سه سور، و هر سورى هم اطرافش برجى هست و تمام اين سورها درهاى مخصوص و كليدهاى خاصى دارد. ما اين كليدها را جمع مىكنيم در يك صندوقى نگاه مىداريم، وقتى كسى به ما حمله بكند به اين آسانى نمىتواند از آنجا عبور كند و آسان نيست. پيامبر فرمود: همان كليدهايى كه شما مىگوييد الآن در دست من است. اينها يك دفعه تكان خوردند، ديدند در دست پيامبر است. اينها كه در يك اتاق مهر و موم شده بود، در همانجا جمعى از اينهايى كه آمده بودند مسلمان شدند. چون آنها مىفهميدند. گفتند اين كليدها را از كجا آورديد و چه كسى به شما داده است؟ به يك نفر مظنون شده بودند. حضرت فرمودند: نه، مظنون نشويد، همان كسىكه الواح را براى حضرت موسى آورد، همان كسى كه تابوت را براى بنى اسرائيل آورد، براى من هم اينها را آورد. لذا اينها مسلمان شدند وايستادند. عدهاى هم رفتند. پيامبر هم حكم كردند و گفتند: هركس مسلمان شد خمس از اموالش را مىگيريم و هركسى مسلمان نشد همه اموالش را مىگيريم و جان خودش نجات پيدا مىكند. فدك همينطورى بدون جنگ تسليم شد.
براساس آيهاىكه همه بهتر از من مىدانيد فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكاب در روايات ما دارد كه جبرئيل آمد و به پيامبر گفت بر اساس وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّه اين بايد به حضرت زهرا داده شود. پيامبر هم نوشتند و فدك را به حضرت زهرا3 دادند و سه سال حضرت زهرا اينجا را اداره مىكردند. عاملان حضرت زهرا آنجا بودند و سهم خودشان را مىگرفتند و مىآوردند مدينه. آنطورى كه من در منابع كار كردم و همۀ شما هم كار كرديد و از تخصّصهاى شماست، حضرت محصول فدك را در اختيار فقرا و اقوام و همه مىگذاشتند. خودشان مصرف نمىكردند. حتى ايشان وقتى كه به زمان رحلتشان مىرسند يكى از موارد وصيتنامه اين است كه براى زنهاى پيامبر و همۀ بخشهاى ديگر اهل بيت سهميه قرار دادند و حضرت على بسيج شدند كه از اين فدك و اموالى كه آنجا جمع شده بود، به اينها بدهند. اينها همه تاريخ فدك است. من رفتم ببينم آنجا چيست؟ در مدينه با هركسىكه صحبت مىكرديم مىگفتند شما بيخود مىرويد، آنجا هيچى نيست. فدك يك اسم تاريخى است. الآن هيچى وجود ندارد. حتى آقاى عمرى كه ما ميهمان ايشان بوديم و بالأخره بايد همه چيز را آنجا خوب بشناسد عالم قديمى آنجاست شب به من گفت شما لازم نيست برويد هرچه مىخواهيد ما مىتوانيم به شما بگوييم آنجا چيزى نيست. من گفتم به هر حال قرار گذاشتيم و ميزمان ما محبت كرده و تنظيم كرده و درست نيست نرويم. به هر حال منطقه را مىخواهم ببينم كه اصلاً منطقه چيست. رفتيم، راه دور بود. ما از اتوبان آنجا 260 كيلومتر راه رفتيم تا وارد فدك شديم. وقتى از جادۀ اصلى وارد شهر مىخواستيم بشويم، تابلويى ديدم مثل اينكه دنيا را به من دادند، تابلو نوشته بود، «الحائط تُرَحِّبُ بِكُم» زيرش هم درشت نوشته بود «فدك» ما ديديم كه ديگر اينجا اسم فدك نيست. اينجا همان فدك است. وارد شديم. شهر تميزى بود. شهر را گشتيم و بعد ما را بردند آن قسمت قديمى شهر كه همين فدك قديمى است و من در محاسبات مىگويم همانجايى است كه فدك اصلى بوده است. اين كنار شهر است. وصل به شهر است. مسؤولان شهر هم آنجا جمع شده بودند، از ما آنجا استقبال كردند. وقتى پياده شديم يك پيرمرد خوش زبانى كه خودش مسؤول امر به معروف آن شهر بود و بازنشسته شده بود يا در حال بازنشستگى بود. او براى ما توضيح مىداد. تا ما ايستاديم، زير آفتاب بوديم. گفتم خب حالا بگوييد قضيه اينجا چيست؟ گفت : «هذا وادى فاطمۀ» اين وادى حضرت فاطمه است. وادى رودخانه است رودخانهاى كه وسيع مىشود. از بين دو دره كه رودخانهاى مىرود آنجا كه باز مىشود. اينجا را عربها وادى مىگويند. البته وادى در لغت خيلى تعريف دارد؛ يك مصداقش اين است. بعد يك ساختمانى پهلوى ما بود كه ساختمان نسبتاً خوبى بود و بقيه بيشتر مخروبه بود. گفت : «هذا مسجد فاطمۀ» من گفتم يعنى اين مسجد را حضرت زهرا ساختهاند؟ گفت بله. وقتى پيامبر به حضرت زهرا تحويل دادند، ايشان اينجا، اين مسجد را ساختند و اين مسجد در طول تاريخ بارها خراب شده و آخرين بار عثمانىها اين مسجد را 250 سال پيش ساختند و الآن هم كسى در مسجد نيست، به خاطر اينكه بيرون شهر است. ما رفتيم پشت بام مسجد، عكسش را هم ديدم در روزنامهها هست. بعد آمديم پايين، يك نخلستانى جلوى ما بود همان اول، گفت : «هذا بستان فاطمۀ» . اين هم بستان ايشان بوده.
چشمههايى اشاره كرد و گفت : «هذه عيون فاطمۀ» چهار عنوان را ايشان معرفى كرد و اينها هم ضبط شد. من از ايشان پرسيدم چرا پيامبر ]فدك را [ به حضرت زهرا داد؟ هرچه كه پرسيدم، او كه مىدانست توضيح داد و جواب داد. اما آن را كه من الآن مىخواهم بگويم، ما آنجا كه ايستاده بوديم رودخانه بود، اطرافمان به صورت پلكانى در دامنۀ كوه بود و طبقه به طبقه ساخته شده بود. خانه بود. خانهها مثل اينكه زلزله خراب كند، اين طورى بود. برجها پيدا بود ولى نيمه مخروبه بودند. ديوارها هنوز كاملاًمشخص است. من به نظرم آن حرفى كه صاحبان يهودى فدك به پيامبر گفته بودند درست بوده، به نظرم همينجا بوده؛ يعنى يك جاى محاصره شده، حفاظت شده و اينكه حالا فلسفۀ اينكه خداوند خواسته اين هديه به حضرت زهرا داده بشود بحثهاى ديگرى است كه از عهدۀ شما بر مىآيد.
آنجا پر آب است. اخيراً كه چاههاى زيادى زدند، چشمههاى بالا خشك شده و يك چشمهاى پايين بود كه هنوز آب داشت. ما رفتيم سر آن چشمه، از آن چشمه هم آب خورديم. آب كم داشت. ولى چاههايى كه زده بودند 20 مترى به آب رسيده بود. گفتند هر چه آب بخواهيد از اين