104مىگريند بر باورهاى نادرستمان.
مىگريند كه هنوز شمر صفتان زمانمان را نمىشناسيم. نگذاريم ديگربار دست ظالمان بر كودكان بىگناه مسلمانان و هر انسان ستمديدهاى دراز شود.
مىگريند كه گوش داريم اما نمىشنويم كه اولياى خدا در راه محبوب خويش از عزيزترين بستگان خود، كه بالاترين ثروت آنهاست مىگذرند و حال برخى از ما جدايى از درهمى پول نتوانيم و بر توجيه بخل خويش خنجر بدگمانى را بر دل ريش هزاران محتاج دردمند فرو مىكنيم.
آرى، اين است شمّهاى از معناى گريستن در محضر پيشوايانمان.
مىگريند كه چگونه يك انسان عمر خويش را عرصۀ تبختر مادى بر همنوع و مجال تحكّم بر انسانها مىپندارد و بدعتهاى اجداد نامسلمان جاهل خود را تكرار مىكند.
آرى، مدينه رازها در سينه انباشته، بُغضها در گلو دارد، همدمى خواهد كه با او بگريد و بگويد:
ثانيهها مىگذرند در بستر زمان و من و تو، اى دوست، همچنان اسير منجلاب غلفتيم.
آنگاهكه سر از عالم قبر برون آريم، خواهيم دانست آنچهرا كه بايد مىدانستيم، مىبينيم آنچه را كه بايد مىديديم.
ما مردمان، آيا تا به حال تصوير موجودى خويش را در برابر آيينۀ وجودى خويشتن مشاهده كردهايم؟ اگر مىديديم چنين خيرهسر و غافل نبوديم و به راحتى سر آسايش را بر بالشهاى مخملين نمىنهاديم.
اكنون به جاى آيينه، صفحهاى چركين و سياه را در دل مسحور و مملو از تعلّقات مىيابيمكه خود جاى سپاس استكه سيماى كريهمان را بهتصوير نمىكشد، كه بوزينه و گرگ و كفتار (و حقيقت عمل را) ديدن ملال آور، وحشتانگيز و اندوهناك است.
امروز بشريتى مىگريند كه پا به جهالتى نو نهاده، ضدّ ارزش را ارزش و ناروا را روا مىپندارند. آرى، درندهخويى، دوگانگى، شهوت پرستى و حرص، جزئى از وجود آدم قرن نوين است.
هدف سخنى بىمعناست. زندگى يعنى همين به ظاهر خوشىها و عيشهاى زودگذر و لحظهاى. حقيقت همين است كه ديده مىشود، اما گاه ديدن هم ملاك باور نمىشود؛ چرا كه پرده بر چشمها و گوشهاشان نهادهاند.
آرى، اين است تمدن امروز! ارمغان تجدّد.
مقصود گله و شكوه نيست، بلكه چون حقيقت و باورى است كه مى خواهم در ميان اين ناباورىهاى خصمانه جاويد بماند و همواره منظور نظرم باشد تا مبادا زين انديشه به درآيم كه ما آدمىزادگان اگر با درك چنين حقايقى باز هم اسيرِ خوابيم و يا مشغول ماليدن چشمهاى سِحر شدۀ خويش، چقدر ابلهيم و چقدر فرومايه!
بهشت عدن جايگاه ماست، ارزش ماست، آن عزت و قرب چه شد؟ جلال و شوكتمان به كجا رفت؟
مگر ما نه همانهاييم كه پروردگارمان اسماءالحسنى را به ما تعليم داد؟ رازى آموخت كه بر فرشتگان مقرّب درگاهش نياموخت و همان فرشتگان بودند كه بر ما سجده كردند!
آرى، آنها همانهايند، بدون تغيير، آنچه مبدّل گشت ما بوديم كه همچون ابلهان هدف را رها كردهايم و دلباختۀ ابزار رسيدن به هدف گشتهايم.
طلا را گذاشتهايم و در پى مطلاّ دويدهايم.
گمشدۀ راهى هستيم كه خود سازندۀ آن راهيم. چه مضحك است كه اين نقص را بر گردن شيطان بيندازيم؛
«خطاى خويش را كور دائم بر عصا بندد!» (صائب تبريز)
كار شيطان «ايجاد» انگيزه است، «تصميم» با ماست. اراده از ماست. انسان ماييم. اگر چنان ذليليم كه تابع وساوس شيطانيم، بهتر است نام مبارك و شريف «انسان» را از خود دور سازيم و حيوان شويم و يا به وادى شياطين رويم و يا مسخ، چون بوزينگان گرديم، بَل هُمْ أَضَلّ.
دراين سراى «نبودن» و امانتسراى كالبدها لحظهاى بينديشيم به جايگاه «بودن» و مقام خلود.
آرى، مسافر! مدينه ضجّهها دارد مَحْرَم و مُحْرِمى.