154قربان گوى تو هستم و تنها از تو مىترسم و تنها تو را مىپرستم؛ همچنانكه در نماز هر روز و هر شب زمزمۀ مىكنيم كه: إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ .
تلاطم امواج حاجيان بر گرداگرد كعبه تداعى زيباترين نوع پرستش و دوست داشتن خداست، مگر نه آن است كه آدمى دوست داشتن را بايد به نوعى ابراز كند، پس اين خود نوعى ابراز دوست داشتن كسى است كه سالها به دنبال او بودهاى و اكنون او را يافتهاى چون خودت را يافتهاى.
اكنون لحظهها شتابان ما را به سوى منزلگاه عشق مىبرند. «و همۀ ذرّات وجودمان متبلور شده است» ديگر بهانهاى براى ماندن نيست و بايد هر چه زودتر به آنهايى پيوست كه به دوست پيوستهاند. پس اگر بمانيم براى هميشه مىمانيم و فيض حضور را در نمىيابيم.
سه شنبه 10/4/82
كاروان ما لحظاتى پس از اذان ظهر و برپايى نماز جماعت در مسجد ابوالفضل شهركرد آمادۀ حركت است.
سفر در ميان سيل اشكهاى دوستان و اطرافيان آغاز مىشود و از هر شهرى با هر زائرى دهها نفر براى مشايعت آمدهاند. اشك شوق در چشمها حلقه زده و دستهاى وداع يكى پس از ديگرى در هم گره مىخورد. خورشيد در وسط آسمان است و هواى گرم تير ماه. . . !
روز، روز عجيبى است، اگر دير بجنبى از كاروان جا مىمانى و فرصتى براى خداحافظى نيست، بايد هر چه زودتر خود را به كاروان برسانيم.
سر انجام پس از دقايقى سوار بر اتوبوس، سفر سبز خود را با توكل به خداوند آغاز مىكنيم و به امامان معصوم عليهم السلام توسّل مىجوييم.
هنوز اتوبوسهايمان حركت نكردهاند كه عدهاى از پشت شيشهها برايمان دست تكان مىدهند. بعضى گريه مىكنند و بعضى ديگر لبخند شادى بر لبهانشان نقش بسته است. همه دوست دارند ياد و نام آنها هنگام زيارت در دل زائران زنده شود و از خدا و پيامبر بخواهند كه آنها را هم به ديدار خود بخواند و اين آرزوى كوچكى نيست!
ساعت موعود فرا رسيد. عقربههاى ساعت دو و سى دقيقه بعد از ظهر را نشان مىدهد و ما در ميان بارانى از صلوات، شهركرد را به مقصد اصفهان ترك مىگوييم. ساعت پنج و سى دقيقه