162در رابغ چند روزى منتظر تفنگداران شدم. مستشار مخصوص سلطان به مكه عودت نمود. در اين اثنا فدوى سخت مريض و بسترى و مبتلا به دسانترى شدم و ده روز سفر تأخير افتاد.
نه علاجىگ نه درمانى، نه حبيبى و نه طبيبى.
رابغ عبارت از يك دِه بزرگى است كه هيچ چيز در آن يافت نمىشود، جز نان و برنج و گوشت چيزى نيست. از سبزيجات اثرى نيست. آب چاهِ آن هم تلخ و ناگوار. بههرحال، به روحانيت حضرت ختمى مرتبت متوسل شده، به قوۀ دعا و مناجات بهبودى حاصل شد.
در اين اثنا، پسر سلطان با پانصد نفر شترسوار از قشون وهابىها، براى رفتن به مدينه به رابغ رسيدند. فدوى نيز با وجود ضعف و نقاهت با تفنگدارهاى مخصوصه به آنها ملحق شدم و حركت نموديم و روز ششم به عيون رسيديم.
ديگر جسارت مىدانم عرض كنم اين شش روز شترسوارى چه بر سر اين فدوى آورد. به هرحال بعد از دو روز استراحت، مراسلهاى به امير مدينه و به حاكم لشكرى مدينه نوشته، توصيهنامههاى ملك على را در جوف نهاده، با قاصد مخصوص به مدينه فرستادم. روز بعد جواب رسيد كه با نهايت شادى و افتخار منتظر هستند. لهذا با پنج نفر سوار و ده نفر پياده از قشون سلطان حركت كردم. در همان محل معين يك نفر مهماندار با يك درشكه و شش - هفت نفر سوار مسلّح حاضر بوده مرا تسليم گرفتند و رييس سواران سلطان هم ورقۀ كتبى از بنده گرفتند كه مرا به سلامت تحويل دهند.
از آنجا به سمت مدينۀ منوره رهسپار شديم، در خارج از دروازه، بهقدر پانصد نفر قشون و صاحب منصبهاى لشكرى و كشورى و امير مدينه شريف احمدبن منصور و جمع زيادى از اهالى استقبال شايانى نمودند و همچنين روز عودت به همين ترتيب مشايعت كردند.
بعد از ورود و استحمام به زيارت حرم مقدس مطاف ملأ اعلى، مرقد مطهر حضرت خاتمالانبياء - عليه آلاف التحية و الثناء - مشرف شدم، روحانيتى كه در آن مقام مقدس دست مىدهد، از وصف خارج است. به محض عتبهبوسى، زحمات و خستگى [ . . . ] راه بهكلّى نابود شد. خداوند سر سودن به اين آستان