153باب استشاره مىنمودند. رأىها بر اين قرار گرفته كه چون راه شام معمورى تمام دارد، از آن راه بروند.» كسانى ديگر اين نظر را نپذيرفتند و گفتند كه راه «لحسا» نزديكتر به وطن است: «سيد محمد، ولد سيد اسماعيل حملهدار، ميرزا شجاع را فريفته، قرب وطن را از راه لحسا در نظرش جلوه داده، چشمش را از بعد مسافت و اخراجات و تعب راه شام و حلب ترسانيده. روزى ميرزا شجاع به خانۀ مستوفى آمده، اظهار اين مراتب نمود. مستوفى امتناع كرده بر عزيمت شام رغبت تمام داشت. و بالأخره مشايخ را واسطه ساخته، مستوفى به رفتن [ از طريق شام ] و ميرزا علىرضا خراسانى در نرفتن راه لحسا مصر بود و بدسلوكى اعراب بيابان و ميرحاج لحسايى را در نظر ايشان مىنمود، راضى نشد.»
در نهايت، تصميم گرفته شد تا از راه لحسا بازگردند: «شبى، مستوفى على پاشا لحساوى را كه امير حاج بود، ضيافت نموده، راه آميزش مفتوح و هر روز يكديگر را ملاقات مىكردند تا روز شنبه 12 درمه - ماليات - را مهمسازى و از راه مكه به عزم راه لحسا به موضوع ابطح نقل مكان نموده و از آنجا به وادى فاطمه كه آمدند ميرحاج را قوت به حركت آمده از «دُرمهاى» كه گرفته بود، قدرى زياده توقّع نمود.»
ماجراى نزاع آنان به امير مكه سيد بركات رسيد: «مستوفى و ميرزا شجاع از حركت راه لحسا نادم، و سعى بى فايده بود كه مىكردند. شخصى را به مكه به خدمت شريف مكه كه سيد بركات نام داشت فرستاده، شكوۀ ميرحاج را مسموع او ساخته، شريف، عثمان، وزير خود را تعيين و به وادى فاطمه فرستاده بود كه به حقيقت رسيده، دفع تعدّى ميرِ حاج را از حاج نمايند. عثمان مذكور آمده، على پاشا مير حاج را منع نموده، ميرحاج مستوفى و ياران را متسلى ساخته، از وادى فاطمه به منزل خليص آمدند و در آنجا همين هنگامه را ساز داده، حاجيان بيچاره [ را ] زجر و توقع كلّى از ايشان مىنمود.»
در اينجا بود كه مردم باز متوسل به مستوفى شدند تا به عنوان يك صاحب منصب كه آنان به خاطر او همراهش آمدهاند، فكرى براى آنان بكند: «مردم حاج نزد مستوفى آمدند كه چون تو مرد معتبرى بوده، ما به خاطر جمعى تو بدين راه آمده، دُرمه و كرايه و اخراجات معينه