103پزشكان در معالجۀ او درمانده شدند و داروها نتوانست آلام او را تخفيف دهد.
تشخيص پزشكى در پاريس اين خبر وحشتناك را به بيمار داد كه با كمال تأسّف سرطان در تمام سينهاش چنگال افكنده و بيش از سه ماه زنده نخواهد بود و اين سرطان لعنتى علاج ندارد! خانم ليلى حلو باشنيدن اين خبر، از زندگى نااميد شد و خود را براى وداع با اقوام و انتظار مرگ مهيّا ساخت.
عزيمت به بيت اللّٰه الحرام:
او پيش از اينكه به مغرب بازگردد، به پيشنهاد شوهرش تصميم گرفت براى عمرۀ مفرده رهسپار مكّه شود. اين خانم مىگويد: در كنار خانۀ خدا معتكف شدم پيوسته از آب زمزم نوشيدم و به يك قرص نان و يك عدد تخم مرغ در روز قناعت كردم و به تلاوت قرآن و دعا پرداختم.
چهار روز گذشت و من روز را از شب نمىشناختم قرآن كريم را از اول تا آخر خواندم. سجدههاى طولانى داشتم و از اينكه در گذشته پارهاى از فرايض و اعمال نيك را ضايع كرده بودم با سوز و گداز گريهها كردم. . .
او ادامه مىدهد: پس از چند روز ديدم لكههاى قرمز كه بدن مرا دگرگون كرده بود، به تدريج برطرف شد احساس كردم كه ديگر بيمارى ندارم! تصميم گرفتم به پاريس برگردم و با پزشكان مشورت كنم و اين كار را كردم. پزشكان كه چندين نوبت بيمارى مرا قطعى يافته بودند، مات و مبهودت شده و اين پيش آمد شگفت را باور نمىكردند! چند روز قبل گفته بودند سرطان در تمام سينه رخنه كرده اما امروز مىگويند اثرى از آن نمىبينند!
چه حادثۀ شگفتى رخ داده است؟ ! خانم پزشكان را در شگفتى و حيرت رها مىسازد و به مغرب رهسپار مىشود و ماجراى بهبودى خود از سرطان، به بركت آب زمزم را شرح مىدهد.
در مغرب بار ديگر بيمارى به سراغ خانم ليلى حلو مىآيد، او بار ديگر به بيمارستان مىرود و عمل جراحى روى او انجام مىشود و شيمى درمانى مىكند كه عوارض نامطلوبى روى بدن دارد. موهاى سر مىريزد و برچانۀ او مو مىرويد! جسمش لاغر مىشود و همه انتظار مرگ او را مىكشند اما معجزهاى ديگر رخ مىدهد! خانم ليلى حلو مىگويد:
«در خواب نورى ديدم كه چشمان مرا خيره كرد. با مشاهدۀ آن نور يقين كردم كه رسول