86كرده، مردم را از آزار مانع مىشدند. عبدالمطلب با اظهار اين سخن، كه «من مأمورم» به كار خود ادامه داد. وقتى سنگچين چاه آشكار شد، تكبير گفت و دانست كه به او صحيح الهام شده است و چون چاه را بيشتر كَنْد، دو آهوى زرّين در آن يافت و آن همان دو مجسمهاى بود كه جُرْهميان به هنگام خروج از مكه در چاه زمزم انداخته بودند و نيز درآن چاه شمشيرهايى رويين 1و سپرهايى يافت شد.
پس از پايان يافتن كار و آشكار شدن آب، عبدالمطلب كنار چاه زمزم حوضى ساخت و خود و پسرش از آن آب كشيده، در حوض مىريختند و به حاجيان مىدادند. 2اين داستان تاريخى را ابن اسحاق از زبان على بن ابيطالب - ع - بگونۀ ديگر آورده است:
عبدالمطلب گفت: در حِجْر خوابيده بودم، ناگهان، كسى - در خواب - نزد من آمد و گفت: طيبه را حفر كن. به او گفتم: طيبه چيست؟ پاسخ نداد و از نزدم رفت! فرداى آن روز باز در همان مكان خُفتم كه اين بار نيز همان كس آمد و گفت: بَرّه را حفر كن. گفتم: برّه چيست؟ پاسخ نداد و رفت! فرداى آن روز نيز به همان مكان آمده، خوابيدم. بار ديگر همان كس آمد و گفت: مضنونه را حفر كن! گفتم مضنونه چيست؟ او بدون آن كه پاسخى دهد، رفت. فرداى آن روز هم در همان مكان خفتم كه باز همان كس آمد و گفت: زمزم را حفر كن. گفتم: زمزم چيست؟ گفت: چاهى كه نه خشك شده و نه از آب آن كاسته خواهد شد و حاجيان زيادى را سيراب مىكند و آن بين سرگين و خون، در كنار خانۀ مورچگان و آنجا كه زَغَن زمين را گود كرده، قرار دارد! پس چون خصوصيات و مكان زمزم را دانست و فهميد كه بر او راست گفته شده، همراه با فرزندش - حارث - اقدام به حفر آن نمود. 3شاعرى در عظمت عبدالمطلب، آن گاه كه به حفر زمزم فرمان داده شد، اين اشعار را سروده است: ثم ادْع بالماء الرَّوِى غَيْرِ الْكَدِرْ يَسْقى حَجٖيجَ اللّٰه فى كُلِّ مَبَرّ
ليس يُخاف منه شئ مٰا عَمَرْ 4سپس آب فراوان شيرين و صاف را طلب كن كه در هر موسم حج، حاجيان زيادى را سيراب گرداند و تا آن آب وجود دارد از آن نترسند - آزارى به كسى نرساند -.
عبدالمطلب پس از حفر زمزم و دستيابى به آب، سقايت حاجيان را احيا نموده، آن را