115اول، امپراتور آلمان را مىخواند و اين كه بيسمارك (از مشهورترين رزمناوهاى نيروى دريايى آلمان نازى) چگونه دولت آلمان را ترقى داد. در همين جا سخن از «مجلس ملى» به ميان مىآورد و ضمن آنكه آن را عامل ترقى مىداند به خود و ملت ايران نهيب مىزند كه «نمىدانم تا كى از اين خواب سنگين بيدار شويم. اگر مملكت ما هم قانون داشت، صدر اعظم نمىتوانست براى يك كلمه حرف حق، مرا به اين روز بيندازد و آصف الدوله دارايى مرا ضبط كند!»
از اينجا به بعد وى ابتدا به قزوين و سپس رشت مىرود و عادتش بر اين است كه گزارشى از وضع جمعيت و روحيات مردم ارائه كند. نگاه وى به طور معمول تحقير آميز است كه صد البته بخشى از آن به عقب ماندگى ايران در دورۀ قاجار هم بر مىگردد. آنچه در قزوين از بناهاى كهن مانده، نه از اين دولت، بلكه «بناهاى دولتى از سلاطين صفويه و نادرشاه است» . وى سپس از ضعف مسلمانى مردم اطراف تهران و قزوين ياد كرده كه «اهالى تركى و فارسى متكلّم، اما نه لهجۀ فارسى صحيح و نه تركى درست، خيلى بد لهجه و مردمش سواى يك - دو خانوادۀ معروف، اغلب بىتربيت هستند؛ يعنى اطراف طهران كلّيتاً الى قزوين همينطورند. اهالى دور طهران، از مسلمانى اسمى شنيدهاند.» ، «اهل ساوجبلاغ و شهريار و ورامين و فشافويه، بجز بدذاتى و تقلّب و دزدى و تهمت گفتن و افترا بستن به همديگر و مال مردم را به آشكار و پنهانى بردن و قسم دروغ خوردن، شغل ديگر ندارند!» اطلاعات وى از رودها و آبرسانى و اهميت آن در كشاورزى منطقه قابل توجه است و نشان از آن دارد كه به اهميت اين امور واقف بوده و به همين دليل نسبتاً مفصل از آنها سخن گفته است. بحث وى از تنوع درختها و محصولات كشاورزى هم ناظر به همين جهت است. گهگاه اشارات تاريخى هم دارد كه به هر روى صرف نظر از صحت و سقم، نشان از اطلاعات اندك وى در اين حوزه است: «شهر معتبر آنجا رشت و لاهيجان است. ساكنين اين بلد، سابق گبر و مجوس بودهاند. بعد از ظهور اسلام، مسلمان شدند. بعد از مدت زيادى در عهد سلطنت شاه اسماعيل صفوى - عليه الرحمه - به زور شمشير، مذهب اثنا عشرى قبول كردند!» مردم اين ناحيه هم با ديد منفى وى، «فارسى گيلكى متكلّم هستند. به جز چند نفر معارف، اغلبى بىتربيت و دهاتى طبيعتاند.»
در اين جا وى با برادر و عموزادهاش روبهرو مىشود كه جالب است. آنها در