93مظهر سعى و تكاپو و تلاش
يادى از «ابراهيم»
آنكه شالوده اين خانه بريخت
آنكه بتهاى كهن را بشكست
آنكه بر درگه دوست،
پسرش را كه جوان بود به قربانى برد
يادى از نالهى جانسوز «بلال»
كه در اين شهر، در آن دورهى پرخوف و گزند
به «اَحَد» بود بلند
يادى از غزوهى «بدر»
يادى از جنگ «اُحُد»
يادى از غار «حرا» مهبط وحى
و بسى خاطره، از جاى دگر، شخص دگر. . .
بانك توحيد كه در دشت و فضا مىپيچد
موج «لبّيك» كه در كوه و هوامىغلتد
طور سيناى مسلمانان را
جلوهگر مى سازد
چه كسى جرأت اين را دارد.
كه در اينجا سخن از «من» گويد!
«من» و «تو» رنگ ز رخسارهى خود مىبازند
همه «ما» مىگردند
پهندشت عرفات
جلوهگاهى است كه در آينهاش
چهره روشن وحدت پيداست
همه در زير يكى سقف بلند